#لحظه_های_عاشقی
#لحظه_های_عاشقی_پارت_165
سوار ماشين شدم اما تا خواستم درِ ماشين و ببندم ، فرهاد نگهش داشت ... به چشمام زل زد و گفت : « مي دوني چرا عوض شدم ؟ »
با نگاهم بهش ، منتظر بودم تا خودش جواب بده ...
- فرهاد : چون تازه فهميدم حتي نمي تونم يك ثانيه بودنت در كنار كس ديگه اي رو تحمل كنم ... چيزي كه تو اين 5 سال نفهميدم ... ( و از ماشين دور شد )
ماشين فرهاد حركت كرد و رفت اما من هنوز در ماشين رو هم نبسته بودم و داشتم به فرهاد فكر مي كردم ...
*****
- مامان : راحله ، ببين برنجم ته نگيره ...
- من : چشم ...
- مامان : حواست به خورشت هم باشه ...
- من : اونم چشـــم ...
تو آشپزخونه بودم و داشتم دستوراتِ مامان و اجرا مي كردم . يه روز جمعه اي هم آدم نمي تونه استراحت كنه ... مامان براي امشب مهمون دعوت كرده ... خانواده ي پونه اينا ، پدرام و مائده و خانواده ي دايي اينا ...
- من : نمي دونم ديگه چرا مائده و پدرام و دعوت كرديد !! اونا كه از 7 روز هفته ، 8 روزش و اينجان ...
مامان لبش و به دندون گرفت و گفت : « اين چه حرفيه مي زني دختر ؟؟؟ »
با حرص گفتم : « راست مي گم ديگه ... خوب بود از اول يه طبقه ديگه ، رو اينجا مي ساختيم ، همينجا مي نشستند ... ديگه سختشون هم نبود هر روز اين همه راه و برن و بيان ... »
مامان گوشم و گرفت و گفت : « به جاي اينكه غر بزني ، كار كن ... »
- من : آخ ... آخ ... مامان گوشم ... آييييي ...
گوشم و ول كرد و مشغول شستن ميوه ها شد ...
- من : حالا نگفتي اين مهموني ، مناسبتش چيه ؟
- مامان : دور هم باشيم ...
- من : مامان ، از كت و كول افتادم ، صبح كه تا پاشدم ، مجبورم كردي كل خونه رو جارو بزنم و برق بندازم ... ظهرم كه ناهار خورده و نخورده ، دوباره شروع كردم به كار كردن ... كوزت انقدر كار نمي كرد ...
romangram.com | @romangraam