#کما_پارت_70
عمه دیگه نتونست ادامه بده و دوباره گریش شدت گرفت .
لبخندی زدم و خواستم عمه رو بغل کنم که نزاشت و گفت :
نه عمه کثیفم بزار برم حمام .
خندم گرفته بود ، عمه به شدت به تمیزی اهمیت می داد .
عمه که حمام رفت ، منم روی تخت دراز کشیدم .
بابا می گفت تصادف من عمدی بوده ، گویا یکی از کسایی که بابا 20 سال قبل دستگیر کرده بعد از آزاد شدن نقشه انتقام کشیده و با زیر کردن من می خواسته از بابا انتقام بگیره ... هه منم که پوستم کلفته با اون تصادف وحشتناک هنوز زنده ام .
مورد عجیبی که فکرمو مشغول کرده بود ، سهیل و خانوادش حتی یک بار هم نه به دیدنم اومدن و نه تماسی گرفتن .
یک بار دیگه دلو به دریا زدم و به بابا گفتم :
بابا از سهیل و خانوادش چرا خبری نیست ؟
سرخ شدن صورت بابا و کبود شدن لباش گواهی از اتفاق ناگواری می داد ولی بابا لبخندی زد و گفت :
بهش فکر نکن دخترم .
دو هفته بعد از زمان ترخیصم دوباره به بیمارستان رفتم اینبار برای باز کردن گچ دست و پا و بانداژ سرم .
یک نگرانی به خصوصی در صورت عمه و بابا موج می زد و من دلیلشو نمی دونستم .
وارد اتاق شدیم ، چادرمو به کمک عمه از سرم برداشتم .
اول گچ دستمو باز کردن ، مچ دستمو با اون یکی دستم ماساژ دادم ، رنگ دستم به کبودی می زد .
گچ پام هم باز شد ، کبودیش از دستم کمتر بود .
نوبت به بانداژ سرم رسید ، روسریمو برداشتم ، چشمای عمه و بابا پر از دلهره و استرس بود .
روبروم یه آینه کوچیک بود ولی پرستار با وایسادن روبروم باعث شد که دیگه آینه رو نبینم .
برام سواله که دکتر چطوری سر منو با اون خروار مو چطوری جراحی کرده ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!
پرستار شروع به باز کردن باند کرد ، هر چی بیشتر باز می کرد سرم سبکتر می شد .
همه ی باند ها رو که باز کرد ، یه دفه عمه زد زیر گریه و رفت بیرون .
متعجب خیره به جای خالی عمه بودم که پرستار گفت :
romangram.com | @romangram_com