#خیابان_یکطرفه_پارت_156
– ممنون .
– خداحافظ .
گوشی و قطع کردم و انداختمش توی کیفم . در خونه رو باز کردم و از جلوی در با کم جون ترین صدایی که تو خودم سراغ داشتم گفتم :
– گلی من گشنــــــــ. . . .
هنوز حرفم تموم نشده بود که شهراد و روی مبلای هال دیدم . لم داده بود و به سر و وضعِ آشفته و خواب آلودِ من نگاه میکرد . گلی جلو اومد و با نگرانی نگاهم کرد :
– بیا تو الان برات غذا میارم .
در پشتِ سرم بسته شد شهراد تمام قد سر جاش وایساد و گفت :
– گلی زحمت نکش من و یسنا شام و بیرون میخوریم .
بی توجه به حرفش دستام و عصبی مشت کردم :
– اینجا چیکار داری ؟
شهراد اشاره ای به گلی کرد و گفت :
– میشه بیرون حرف بزنیم ؟
گلی سریع رد نگاهش و گرفت . هرچند ترجیح میدادم کنارم وایسه اما بدون مکث به سمت آشپزخونه رفت . شهراد قدمی بهم نزدیک شد .
– یسنا باید باهات حرف بزنم .
romangram.com | @romangram_com