#خیانتکار_عاشق_پارت_301
در حالیکه می دونستم هیچ تضمینی برای آینده وجود نداره...!
آینده ای مطمئن بودم توش باز هم عاشق رایانم...!
اما تهه قلبم مطمئن نبودم اون عاشق من بمونه، عاشق من می موند
اما رویا آریانصب نه!
خوب می دونستم هرگز عاشق رویای جاسوس خیانتکار که حقیقته وجودم توی تانیاداناوان بود نمی شه!
اما باز هم ریسک کردم.
من ویران شدم.
و رایان بدتر از من
زخمی که بعد گذشت سال ها هنوز هم جاش درد می کنه...
***
با قدم های آهسته و ظاهری خونسرد در پس درونی آتیش گرفته به سمتش رفتم که روی صندلی نشسته بود، بدون مکث کنارش نشستم و مثل خودش به رو بروم خیره شدم.
سکوت سنگین بینمون رو شکستم
_چرا حرفی نمی زنی؟
توی این چند سال هیچ وقت سکوت نکرده بود، هیچوقت چشم ازم برنداشته بود و هیچوقت بهم با سردی، بی محلی نکرده بود.!
پوزخند صداداری زد و گفت
_حرفام برات مهمن؟!
سرم و پائین انداختم و با اندوه گفتم
_متاسفم...
_بایدم باشی.!
_چون قلبت و شکستم؟
برگشت سمتم و خیره به چشم هام گفت
_تو فقط قلب من و نشکستی، همه ی گروه و بچه ها رو شکستی... دو تا از قاچاقچیا زنده دستگیر شدن، اگه یکی از اون جاسوس ها با اینکه از ماها نیست، کلمه ای حرف بزنه و بگه که کی مکان و زمان مانور رو لو داده، ماهیت ما هم اینجا به خطر میفته، تو اینو نمی فهمی یا خودتو به نفهمی زدی؟
نفس از سره حرصش و محکم داد بیرون و بدون اینکه تغییری تو لحنه عصبی و کوبندش، ایجاد کنه با خشم ادامه داد
_اگه اونا بفهمن کاره جاسوسه خودمون بوده که افرادشو کشتن و اسیر کردن تقصیر توعه که بخاطر اون مرتیکه با یه برکت جون همه رو، روی کفه ی ترازو می زاری.
حرف های کامیار مثل آتیش به جونم افتادن، پلک های دردناکم رو باز و بسته کردم و با پوزخندی گفتم
romangram.com | @romangram_com