#خیانتکار_عاشق_پارت_300
اومد جلوتر و روبروم ایستاد.
گردنبند رو از بین دست های سردم گرفت و توی گردنم انداخت.*"
قلبم داشت به آتیش کشیده می شد و قطره اشک های که از چشمم سرازیر می شدن، نمی تونستن آتیش درونم رو خاموش کنن.
دستام رو دوره کمرش حلقه کردم
قلبم می سوخت، اون هم توی آتیش نامرعی ای که خودم دست کرده بودم
بین اشکام لبخند زدم.
خودش منو اعدام می کنه، مگه غیره اینه؟
عاشق شدم...
در حالی که نمی دونستم عشقه من کسی نیست که بتونه خیانت رو ببخشه، دروغ رو نادیده بگیره و از مجازات یه عاشق دیوونه بگذره...
_چرا حرفی نمی زنی؟ چرا مثل قبلا ازم فرار نمی کنی؟
روی پاشنه ی پام بلند شدم *"وگفت:
_چون دوست دارم
قلبم لرزید و تکونه نامحسوس اون رو هم حس کردم
سرم و جدا کردم و تو چشمای خوش رنگش نگاه کردم...
این چشم ها ماله ی جاسوسه خیانتکار نیستن.!
گردنبند رو لمس کرد و زمزمه وار گفت
_پس تا وقتی که دوسم داری تو گردنت باشه
دستام رو دوره گردنش حلقه کردم و خودم رو به عشقی سپردم که از فکر کردن به پایانش وحشت داشتم.
اولین بودی و از اول گرفتار توام
آخرین هستی و تا آخر وفاداره توام
با تو بودن را کسی اندازه ی من حس نکرد
هر که هستی هر کجا هستی باز هم یاده توام
نمی دونم در اون زمان به چه چیزی امید داشتم که مثل همیشه بی پروا عاشق رایان موندم
دستش رو گرفتم، تو بغلش موندم، و باهاش خندیدم.
romangram.com | @romangram_com