#خیانتکار_عاشق_پارت_295
_به نظرت این برگه به ویرایش نیاز داره؟
سرم و پایین انداختم که با تحکم گفت
_من و ببین...!
وقتی تونستم بغض و اشک هایی که به نوبت منتظر خودنمایی بودن رو مهار کنم، سرم رو که بلند کردم و با لحن طلبکاری که دلخوریم رو نشون بده گفتم
_دارم نگاه می کنم... سه روزه دارم این اتاق ترسناک، درب و داغوون رو نگاه می کنم، سه روزه که هر روز توی آینه به یه قاتل احمق نگاه می کنم، دیگه باید چیکار کنم؟!
دستش رو بالا گرفت و اشاره کرد که آروم بگیرم
_خب؟
از شدت کلافگی داشتم دیوونه می شدم، اما ظاهرم رو حفظ کردم_از من می خوای چی بگم؟
بلافاصله گفتم
_همون حرفی که به جانسون زدی رو بهم بگو.!
_گفتم بهت اعتماد دارم...
قلبم از شنیدن این حرفش به درد اومد.
اگه بازجوییم می کرد قلبم می شکست، اما الان که باورم داره، دارم از درون می شکنم!
نفسش رو با بازدم عمیقی بیرون فرستاد و گفت: آزادی، برو استراحت کن!
****
مگه از این ممنوعه تر هم داریم؟
قلبی که عاشق نمی شد، بلاخره عاشق شد، اما به چه قیمتی؟
به قیمت جون و زندگیم!
اون زمان این رو نفهمیدم...
البته می دونستم چه عاقبت تلخی داره، اما ته قلبم امیدوار بودم چیزی رو که بعد ها بیش از شش سال بخاطرش تلاش کردم رو به آسونی به دست بیارم!
من احمق و عاشق و دیوونه ی مردی شدم، که عاشق من بود و دیوونه ی خیانت و جاسوسی...!
رایان سال ها از تانیاداناوان عاشق و متنفر بود، چیزی که در اون زمان فکر می کردم اتفاق نمیفته!
فکر نمی کردم چند سال بعد از کشتن دیگران به خاطر رایان، خودمم بکشم!
الان می فهمم که این دنیا هرگز مطابق با میل ما رفتار نمی کنه و گاهی اتفاقاتی میفته که از کنترلمون خارجه!
برگردیم به تانیا داناوان...
romangram.com | @romangram_com