#خیانتکار_عاشق_پارت_294
_تونستم حواسشون رو پرت کنم تا فرمانده تونست از پسشون بر بیاد
_کسی رو هم کشتید؟
با این پرسیدن این سوال، انگار سنگینی اون شب و دوباره روی شونم گذاشت.!
اگه حقیقت و می گفتم احتمالا هیچوقت نمی تونستم از اینجا خارج شم، اونا این همه مهارت و قدرت رو اتفاقی و نتیجه نگاه کردن به تمرین های سرباز ها نمی دونستن.
_نه.!
برخلاف تصورم از جاش بلند شد و سوال دیگه ای نپرسید
اما قبل از بیرون رفتنش گفت_ما حرف هاتون رو با صحبت های فرمانده راینر مطابقت می دیم، مجبورید امروز رو هم اینجا بگذرونید.
از اتاق بیرون رفت اما من بی توجه بهش از حالت نیم خیز به ردی صندلی سقوط کردم.
رایان حرفام و تأیید می کرد؟!
با شناختی که از شخصیت کاری و جدیتش داشتم، از هیچ چیز چشم پوشی نمی کرد، اصلا ممکنه خودش هم کنجکاو باشه که من اون شب کی بودم؟! به جز احساساتم، هیچ چیزم به یه دختر پرستار پرورشگاهی نمی خورد.
*"
چقدر بهم نزدیک بود، اما در عرض چند ثانیه از دستش دادم.!
قلبم از یادآوری نگاه و حرف کامیار به درد اومد، سرم و روی دستم گذاشتم و به اشک هام اجازه جاری شدن دادم.
***
روی تخت دراز کشیدم و به ظرفی که حاوی صبحونم بود و سرباز چند ساعت پیش از دریچه ی زیر در فرستاد، نگاه کردم.
گرسنه بودم، اما اشتها و میل به خوردن رو از دست دادم.
من برای کسی از خط قرمز هام گذشتم که روزی رو که بفهمه از خط قرمز هاش گذشتم و بخواد نابودم کنه، از نظرم دور نیست.!
هیچ خبری نبود شاید رایان حقیقت و گفته یا به چیزی شک کردن...
توی همین افکار بودم که در باز شد، بی میل به در خیره شدم، ناگهان رنگ نگاه بی تفاوتم تبدیل به هیجان و تعجب شد.
از روی تختم پائین اومدم و منتظر بهش نگاه کردم.
برخلاف من که داغوون شده بودم، اون خوب بود.
به سربازی که همراهش تا دم در اومده بود گفت که بیرون بره و در و ببنده.
صندلی ای که جانسون روش می نشست رو کشید، صندلی مقابلش رو کشیدم و نشستم.
برگه ای رو روبروم گذاشت، نگاهی به سرتیترش انداختم، اعترافات ثبت شدم بود...
سرم و بلند کردم و بهش نگاه کردم، نگاهش خالی از حسش باعث شد اشک توی چشم هام جمع شه.
romangram.com | @romangram_com