#خیانتکار_عاشق_پارت_232
چشماش رو گرد کرد و بی تفاوت گفت:
_نه در این حد
_چته تو؟
لحنش ملایم و متفکر شد
_تانیا یا رویا، من می خوام همه مون خوشحال باشیم.
بزار با هم باشن!
بزار شانسش رو امتحان کنه، تو از کجا می دونی که هی فاز منفی می دی؟
کسی نمی ره تو دلش تا بفهمه خانم قصد پیچوندن داره!
بعد از یه مدت هم با هر ترفندی شده راضیش می کنه از اینجا برن تا دست کسی بهشون نرسه.
چند روزه عین ننه مرده ها کز کرده می گه به ایران برنمی گرده.
من می دونم چقدر دوسش داری و مواظب شی ولی به فکره دلش باش.
بزار کمکش کنیم فوقش....
پوزخنده تلخی زد و کمی جدی تر گفت
_هممون می میمیریم دیگه!
اخمام رفت تو هم و با جدیت گفتم_من سارا رو تو خطر نمی اندازم.
اون خیلی از من پاک تره، قلبش مثل مال من سیاه نیست؛ چون بحث من سره روح و قلبه نه جسم...
نمی خوام آسیب ببینه؛ اون هم از جانب کسانی که دوستشون داره.
چه اطلاعات بده و چه نده، حقیقت زمان زیادی پشت ابر پنهون نمی مونه و همه چیز آشکار می شه.
اون مرد عاشق نمی تونه ببخشتش!
سرش و پایین انداخت و حرفی نزد، ناگهان نگاهش به ساعت مچیش انداخت و گفت
_فعلا برو سالن تمرین، نوبت توعه!
جیغی کشیدمو بلند شدم_خاک تو سرم دیر شد، ساعت نه!
***
مچش و سفت بستم و در حالیکه گره رو محکم می کردم، گفتم:
_چند ساعت وایسا خونریزیش بند بیاد.
romangram.com | @romangram_com