#خیانتکار_عاشق_پارت_231


آهی کشیدم و نگاهم رو به کفشام دوختم_هیچی!

_بخاطر کامیار یا اون مرتیکه؟

_بگی نگی؛ حالا چه غلطی بخورم؟

_کوفت با چاشنی زهر مار...!

مکث کوتاهی کرد و با صدای بلند تر و جیغ مانندی گفت:

_خاک تو سرش… جفتتون بی لیاقتین!

_کی؟ کامیار؟

_اونو هر کی که عاشق توی ایکبیریه.

_خاک تو سره آندره، مگه چمه؟

_ وحشی ای، وحشی... اونم از نوع آمازونیش!

با تاسف گفتم_اینا که صفات خودتن

_مال تو و عمتن، من به این خوبی

_خوب بخوره تو کلیت، نگفتی من چیکار کنم؟

با بی خیالی انگشتش و تو هوا تکون داد و گفت

_ولش کن بابا یادش می ره؛ چیز خاصی نداری که یکی تا آخر عمر بخوادت.

همینجا هم کلی دختر خارجی خوشگل هست، حتی بین سربازا و افسرا…

_پس آندره عاشق چیه توی بوفالوه؟

_خفه شو و برو عینک بزار تا ببینی؛ راستی سارا...

_سارا چی؟

_گفت که نمی خواد از عشقش دست بکشه، اون ها هم و دوست دارن.

با بی خیالی گفتم_الان تنها چیزی که مهم نیست؛ عشقه بین اون دوتا گوسفنده!

_کوفت

_نوش جان

_هم عوض شدی‌، هم عوضی!

_چطور؟ مگه نبودم؟

romangram.com | @romangram_com