#خیانتکار_عاشق_پارت_224


_منظورت چیه؟

با پوزخندی سرم و بالا آوردم و خیره به چشم های پر از تردیدش گفتم

_منظورم کاملا واضحه! تو چی کاره ی منی؟ چرا وانمود می کنی نگرانمی؟

اون لحظه کنترلی رو خودم نداشتم...

حرصم از رایان رو می خواستم سره همه خالی کنم

با عصبانیتی که کم ازش دیده بودم، بدتر از خودم داد زد

_وانمود چیه؟ واقعا نمی فهمی یا خودتو می زنی به نفهمی؟ چه مرگته که به همه می پری؟ چی این همه عوضت کرده؟

چرا اون شب فرمانده ی این پادگان کوفتی رو نکشتی و خودت و به خطر انداختی؟

پوزخندی روی لبم نشست... بخاطر مردی که هیچوقت نمی تونستم بهش برسم، کلی سوال توی ذهن دوستا و همکارام ایجاد کرده بودم، سوال هایی که می تونستن به کشتنم بدن

_دلت پره که اونو نکشتم؟

خب تو بکشش! اگه می تونی خودت بکشش؛ چرا از منی که نمی خوای ناراحت یا اذیت شم؛ می خوای آدم بکشم؟

_تو آدم نمی کشی؟

پس اون یارو رو عمه ی من به درک فرستاد؟ تو چرا قاطی شدی؟ اجازه می دادی کارشو تموم می کرد، تو چرا درگیر شدی و آدم کشتی؟

مات لب های کامیار موندم، حرف هایی رو می زد که ازشون فرار می کردم

جوابش رو نمی دونستم...

شاید هم در تیره ترین قسمت قلبم می دونستم و جرعت اعتراف نداشتم.

_به دلیلی که ربطی به تو نداره؛ نگو واسه ماموریت ناراحتی من فرمانده رو نکشتم که باورم نمیشه!

کامیار با شوک نگاهم کرد و لب زد

_تو که عاشق دشمن نشدی؟

تیکه ی آخرشو فریاد زد.

در حالی که حتی از به زبون آوردنش هم می ترسید و وجودش آتیش می گرفت.

_نه نشدم... گیرم شده باشم، تو رو سننه؟

_تو حق نداری!

_چرا اونوقت چون جاسوسم؟ می خوای بری یه طومار گزارش برام بنویسی؟

با عصبانیت گفت_من تو رو به کشتن نمی دم و نمی زارم خودت و به کشتن بدی!

romangram.com | @romangram_com