#خیانتکار_عاشق_پارت_176


دکتر کلینتون سرش رو به علامت فهمیدن بالا و پائین کرد و گفت:

_باشه الان میام

درحالیکه دوباره روپوشش رو می پوشید، گفت

_پرستار داناوان؟

_بله، چیزی شده؟

_لوازم پانسمان رو بیار و دنبالم بیا، سریع!

_باشه، میریم خارج از بیمارستان؟

_آره؛ میریم ساختمان اصلی مدیریت، وسایل رو بیار‌ و عجله کن.

_چشم الان میارم

فرصت خوبیه که مقام های بالا رو ببینم.

راه پیدا کردن به ساختمون اصلی برای افراد عادی آسون نیست.

باید ببینم چه جور جائیه، فقط می کپن و استراحت می کنن، یا محل کارهای اصلیشونه و مدرک نگه می دارن؟!

البته برای فهمیدن این مسئله باید عین گجت اتاق ها رو می گشتم که مسلما قبلش خشتکمو رو هوا می زدن!

نخ و وسایل بخیه رو برای اطمینان همراه گاز استریل و باند و بتادین و هرچی دمه دستم میومد برداشتم و ریختم تو جعبه ی کمک های اولیه.

معلومه یکی از افراد درجه دار ناقص شده و تنبلیش اومده بیاد تا درمانگاه که ما می ریم خدمتش.

تا باشه از این تنبلی ها!

همراه دکتر کلینتون و دوتا سرباز رفتیم.

دکتر کلینتون کارتش و به نگهبان های اسلحه به دست نشون داد و منم کارتم رو درآوردم.

بعد اسکن کردن کارت ها و گرفتن کدمون با دستگاه گشتنمون و بعد وارد شدیم.

دم در دو تا سرباز اسلحه به در مثل مجسمه ایستاده بودن و مسیر نگاهشون به در بود.

حالت دیوار ها طوری بود که انگار از شیشه بودن...

جای جایه سالن پر از دوربین بود و تلاشی هم برای مخفی کردنشون نکرده بودن.

مسقیم به سمت آسانسور رفتیم، جعبه ی کمک های اولیه رو سفت چسبیدم.

طبقه ی هشتم آسانسور ایستاد.

نفس عمیقی کشیدم و پشت سر دکتر کلینتون پیاده شدم.

romangram.com | @romangram_com