#خیانتکار_عاشق_پارت_169


مخصوصا این رودخونه ی کم عمق که به نظر مصنوعی میاد.

شاید بشه اینجا آرامش داشت. آرامشی که هیچ وقت نداشتم.

آرامشی در اوج خطر، در دل دشمن...!

برای منی که در عین ظاهری خونسرد و آروم، مضطرب و ناراحت بودم.

برگه ی سفید تا شده ای رو به همراه مداد طراحی و پاک کنم از جیب روپوشم درآوردم.

عاشق نقاشی کشیدن بودم چون بهم آرامش می داد.

ولی از اون جایی که زندگیم زیاد رو روال احساس و هنر نبود، پیگیر این استعداد نفهفتم نشدم

حس می کردم جدا از استعداد بازیگری و چشمای فریبنده و روحیه ی هیجانیم، بیشتر مناسب شغل های دراماتیکی مثل طراحی و نویسندگیم.

سرم و تکون دادم تا از افکاری که گذشته و آرزوهام رو یادم می انداخت دوری کنم.

به هیچ وجه نمیخواستم به گذشته برگردم و اون خانواده ی از هم پاشیدم رو دوباره به یاد بیارم.

گذشته ی سیاه و سفیدم!

من هیچوقت نقاشی هام و رنگ نکردم. نه واسه تنبلی یا ناراحتی، نکردم چون هیچوقت برام مداد رنگی نخریدن.

برای همین همه ی طراحی هام کلاسیک و سیاه و سفید بودن.

از فکر کردن بدم میومد.

برای همین سعی می کردم، کار های عادیم رو بدون فکر کردن یا برنامه ریزی انجام بدم.

چون تو زندگی کاریم، در عوض هر نگاه یا قدم اشتباه ممکن بود، جونم و از دست بدم.

اون دختر که عاشق نقاشی و شعر و هنر بود، چنط سال پیش که جاسوس شدم رفت...

قلم رو روی برگه حرکت دادم.

همیشه همینطوری طراحی می کردم بدون ایده و فکر قلم و روی کاغذ می کشیدم و آخر سر هم یه چیزی در میومد.

زمینش رو با مهارت تیره کردم...

یادآور یه روز ابری و دلگیر؛ یه رود خونه ی کم عمق رو روش جاری کردم و پشتش کوه های غرق در مه غلیط رو تا جایی که بین مه محو می شد، کشیدم.

یه درخت باریک و بدون برگ با شاخه های طویل و در هم تنیده...

زیر درخت سمت راستش یه نیمکت چوبی قدیمی.

انگشتام بدون اختیار از شاخه ی درخت، قلم و پایین کشیدن و پبچ دادن و بعد قامت یه دختر که از درخت حلق آویز شده بود رو روی صفحه پیاده کردن...!

یک مرد با خونسردی نشسته بود روی نیمکت و به دریای کم عمق خیره شده بود.

romangram.com | @romangram_com