#خیانتکار_عاشق_پارت_168


با هلک هلک از پله ها رفتم بالا وای چقدر این پله ها زیادن.

آسانسور کوفتی خراب بود

با خستگی به سمت اتاق رفتم، پاهام درد می کردن و تو راه چند بار، نزدیک بود بیفتم.

این پام به اون پام می گفت: گه نخور!

با خستگی ولو شدم رو تخت.

آگاتا و جنی خوابیده بودن.

خواب به خواب برین ایشالا...!

من این همه کار می کنم؛ اما شما راحت می خوابید

فردا صبح و ظهر بیکار بودم ولی شیفت شب بودم

گوشی مو درآوردم..

همون اول که پامون و گذاشتیم تو پادگان، همه شو با یه مانیتور مخصوص گشتن!

بی ناموسا نمی گن شاید چیز خصوصی ای توش باشه.

انقدر خسته بودم که خوابم نمیومد، همیشه همینطور بودم.

وقتی زیاد خسته می شدم، خوابم نمی برد.

بعد از نیم ساعت غلط زدن بلند شدم.

شلوار نود سانتی آبی آسمانی مو پوشیدم، با تیشرت مشکیم که دوبنده بود و تور داشت، روپوشمم پوشیدم

که یه وقت گشت نگیرتم.

از شونصد تا پله پایین رفتم وبه سرباز ها گفتم که توی بیمارستان به کمکم نیاز دارن.

پام و که از بیمارستان بیرون گذاشتم، نفس عمیقی کشیدم... باد خنکی که به صورتم خورد باعث شد لبخند روی لبم بشینه...

به اطرافم نگاه کردم، کسی تو حیاط نبود.

زمین تمرین که نیست که گیر بدن، منم که محرم اسرار!

نشستم رو چمن و پام و دراز کردم.

آخیش چه هوای خوبی!

پشت بیمارستان و خوابگاه افسرا بودم.

این محیط لطیف و عاشقانه اصلا مناسب یه مشت نظامی یخ زده نیست.

romangram.com | @romangram_com