#خیانتکار_عاشق_پارت_163
***
تانیا
با صدای آشنایی که صدام زد، نگاه از پرونده ی پزشکی جکسون گرفتم و برگشتم سمت در
_تانیا؟
دیدن لبخند روی صورتش، برای چند ثانیه ی کوتاه تموم دردامو از یادم برد
_سارا؟
دوئید سمتم و بغلم کرد
_تازه یک هفتست ندیدمت؛ ولی حسابی دلم برات تنگ شده بود عشقم
به زور از خودم جداش کردم و رو به ماریا که همراش اومده بود، گفتم:
_این چهار روز جز آروم ترین روزهای زندگیم بود.
همزمان گفتن
_چرا؟
لبخندی زدم و گفتم_چون شما خرها رو ندیدم
سارا هولم داد اون ور و گفت
_حیف اون واژه عشقمی که برات به کار بردم.
ماریا صندلی افتاده رو بلند کرد و نشست روش، نگاه سر سری ای به اطراف اتاق انداخت و گفت
_چه خبر؟
صداش و آهسته کرد و گفت_شنود که نداره؟
نگاهی به در انداختم و گفتم_نه؛ همه جا رو چک کردم.
نفس عمیقی کشید و گفت_حالا واقعا چه خبر؟
خندیدم و کنار سارا نشستم_صبح بلند می شم تا عصر شیفتم، عصر می رم تو خوابگاه، شب می خوابم، صبح بیدار می شم دوباره همون کار ها رو تکرار می کنم...
درست نفهمیدم اسما چی گفت اما ذهنم پر کشید سمتش، به همون سرعت فکرم رو ازش منحرف کردم و اسما با لبخند گفت_با یک عدد جذاب آشنا شدم.
از لحنش خندم گرفت.
سارا گفت_این جذاب اسم نداره؟
اسما چشمکی زد و چرخی روی صندلی چرخ دار زد_آندره! البته اون با من آشنا نشده یعنی شده منتهی دیدار اولمون زیاد قشنگ نبود.
romangram.com | @romangram_com