#خیانتکار_عاشق_پارت_162
از کمرش تو هم قفل کرده بود و با نگاه تمسخر آمیز و با آرزوی شفاعت در سکوت نگاهم می کرد.
نفسم رو با صدا دادم بیرون.
یعنی بخاطر این عنتر نزدیک بود قطعه نخاع شم؟!
به خودم اومدم و قبل از اینکه چیزی بگه اخم کردم و با تندی گفتم:
_ببخشید سرکار فکر نمی کنید قبل از اومدن تو اتاق باید در بزنید؟ فکر نمی کنید یه خانم داخله و ممکنه تو شرایط مناسبی نباشه؟
پوزخند صداداری روی لب هاش نقش بست و با تحکم گفت:
_بی مسئولیتی و استراحت سر شیفت رو شرایط نامناسب می دونید؟ اصلا مگه اینجا رختکن خانم محترم؟
لبم رو از درون گاز گرفتم و دست هام و از شدت حرص و همینطور استرس مشت کردم.
اگه به گوش خانم گریزل یا یکی از سرپرستار ها می رسید، برام بد می شد.
آب دهنم رو قورت دادم و زیر لب گفتم:
_طلبکارم هست!
_چیزی گفتید؟
از شنیدن لحن مشکوک و چشم های ریز شدش ترسیدم. این فارسی زر زدنا آخرش برام شر می شه.
_خب بگید مشکلتون چیه؟
_من مشکلم چیه؟
پوفی کشیدم و گفتم:
_آدم سالم که بیمارستان نمیاد!
اخم روی پیشونیش کم رنگ شد، از کنارم رد شد و روی تخت نشست.
در حالیکه آستینش رو بالا می زد، گفت_برای تزریق انسولین اومدم؛ پروندم پیش دکتر بیکره اما این هفته مرخصیه!
سری تکون دادم و بعد از آماده کردن سرنگ بهش نزدیک شدم و بالای سرش ایستادم.
بهش نمیومد دیابتی باشه فوقش سی سالش بود.
پنبه ی آغشته به الکل و روی پوستش کشیدم.
از تماس نوک انگشتم با پوست سردش لرز توی وجودم نشست و نگاهم به چشم های سبزش افتاد.
به همون سرعت چشم ازش گرفتم و دستکش های روی میز رو برداشتم و دستم کردم.
همون تماس کوتاه باعث شد تموم تنم سرد بشه، با اخم کنترل و برداشتم و کولر گازی رو خاموش کردم...
romangram.com | @romangram_com