#خیانتکار_عاشق_پارت_160


آگاتا توی تاریکی دستش و روی لبه ی تختم گذاشت و بعد نگاهی به تخت های خالی انداخت و به آهستگی گفت

_امروز چیکار کردی؟

لبخند مرموزی روی لب هام نقش بست

_محوطه ی اطراف پادگان و گشتم و تونستم محل دوربین ها و تعداد سرباز های شیفت عصر رو بفهمم، فهمیدم اطراف پادگان و توی جنگل موبایل آنتن نمی ده، سرباز ها به پرستار ها و پرسنل مشکوک نمی شن و یه دستاورد بزرگ تر!

ابرویی بالا انداخت و با هیجان گفت:

_چی؟

لبخندم پررنگ تر شد و گفتم:

_کسی رو ملاقات کردم که می تونه کلید پیشرفتم توی این ماموریت باشه.

متعجب گفت:

_کی؟ درجه دار یا افسری چیزی دیدی؟

شونه ای بالا انداختم و گفتم:

_آره.

با صدای در و باز شدنش پایین پرید و روی تخت خودش دراز کشید.

سایه ی کاترینا رو دیدم که روی تختش افتاد.

چشم ازش گرفتم و پتو رو روی خودم کشیدم.

دقیقا نفهمیدم مقامش چی بود؛ اما وقتی سرباز ها هویتش رو پرسیدن و گفت من کسیم که از این به بعد قراره پاچه خواریش رو بکنید، فهمیدم درجش پایین نیست.

به خودم اومدم و دستم و محکم روی دهانم گذاشتم *"که از یادآوریش به لبخندی عجیب تر از خودش باز شده بودن.

میل عجیبی داشتم به دونستن هویتش و همینطور دوباره دیدنش!

***

( ماریا )

امروز باید تا ساعت ده بمونم.

به ساعت دیواری بالای تخت نگاه کردم.

ساعت یک و نیم ظهر بود.

تو این ساعت معمولا خلوت بود، همه می رفتن برای ناهار یا استراحت می کردن.

من و دو تا پرستار دیگه شیفت ظهر بودیم

romangram.com | @romangram_com