#خیانتکار_عاشق_پارت_159

_همین؟

_نه؛ بعضی وقت ها با برندا و خانم‌ گریزل دعوا می کنم؛ البته خانم گریزل یکم روانیه سر همه چیز گیر می ده...

نگاه تاسف بارش و روی تک تک اجزای چهرم چرخوند و با بی حوصلگی آشکاری گفت

_از سخت کوشی و کار سخت و روان پریشی خانم گریزل بگذر و برس به امکانات و امنیت و وضعیت سلامتی سرباز ها.

سرم و در جهتی که بود روی زانوم گذاشتم و با خنگی گفتم

_نگو که داغوونه.

نگاهش ردی از جدیت و اشتیاق گرفت

_مثلا چطوره؟

_غذاش افتضاست؛ ناهارش برای کساییه که رژیم گرفتن و مشکل ریفلاکس معده دارن، عصرونه که نمی دن، شامش هم که بیشتر به درد زندانیا می خوره؛ تازه ساعتشم بده...

دستش رو به علامت سکوت بالا گرفت و گفت

_فهمیدم!

از حالتش خندم گرفت، با این حال باید وانمود می کردم که یه پرستار احمق، بی تفاوتم؛ حتی برای غریبه ای که نمی شناختم.

اگه بازرس بود که باید یه فکری به حال غذامون می کرد، اگه نبود هم نباید جای دوربین های مداربسته و زمان و محل پست سرباز ها رو بهش می گفتم.

اینجا جایی بود که باید وانمود می کردم کور و کر و لالم تا بتونم اطلاعاتی که می خوام و به دست بیارم.

دیگه حرفی نزدم و اون هم رغبتی به ادامه ی مکالممون نشون نداد.

تو همین فکر ها بودم که صدای سرباز ها به گوشم رسید...




اون روز چه ساده با هم حرف زدیم و منتظر سربازها موندیم...

لحظه شماری کردیم تا لحظه های کنار هم بودنمون به سر برسن و برگردیم سر کارمون!

از هم خداحافظی نکردیم، مثل آخرین باری که دیدمش، ساده از کنار هم رد شدیم!

اگه اون روز من برای جاسوسی از بقیه دور نشده بودم و اون راهش رو گم نمی کرد، من الان اینجا نبودم...

هیچکدوم از اون درد های وحشتناک و اون عشق نفس گیر رو تجربه نمی کردم...

تو هم اینجا نبودی!

بگذریم... دیگه وقت رفتن به پادگانه...

***

romangram.com | @romangram_com