#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_99

راستش و بخواين بلانسبت خودمم مثل چي ترسيده بودم اما نبايد مي زاشتم که باران از اين حسم با خبر بشه.

نمي دونم پانيد چي از جون خان طايفه ها مي خواد!

اول راشاد و الانم برديا!

مطمعن بودم که برديا مياد و نجاتمون مي ده.

باز خوبه متينا نفهميد وگرنه حس رابين هوديش مي گفت که خودش و بندازه وسط.

جلوي خونه اي قديمي توقف کرديم و ما رو پياده کردن.

درش زنگ زده بود و حياط کوچيکش،از برگ و کثيفي پر شده بود.

سکوت اين خونه از همه ترس ناک ترش کرده بود.

بر خلاف تصورم به داخل خونه نرفتيم و بردنمون پشت خونه،و در انبار کوچکي زندانيمون کردن.

يه انبار سه متري که پنجره هم نداشت!

گريه هاي مکرر باران،اعصابم و بهم ريخته بود و نمي تونستم درست فکر کنم.

چند لحظه بعد،در انباري باز شد و پانيد به همراه يکي ديگه داخل شد.

با ديدن شخص دوم،دهنم از تعجب باز موند و اسمش و به زبون اوردم:هلما!؟

پوزخندي زد و...



#پارت98



پوزخندي زد و گفت:چيه؟توقع نداشتي من و اين جا ببيني؟

روش و کرد سمت باران و گفت:چه طوري باران کوچولو؟

باران:خيلي اشغال و کثيفي.

قهقهه ي ترسناکي سر داد و گفت:حالا کجاش و ديدي عزيزم.

پانيد گوشيش و در اورد و گفت:بزار به خان جذابمون زنگ بزنم و يه حالي بکنيم.

روي اسپيکر گذاشت.

با اولين بوق صداي توي گوشي پيچيد:پانيد خيلي حيووني،پيدات کنم زندت نمي زارم زنيکه ي...

پانيد:يواش تر عزيزم،تو در جايگاهي نيستي که من و تهديد کني.اگر خواهرت و مي خواي بايد شرطم و قبول کني.

برديا:من هيچ شرطي و قبول نمي کنم کثافت.

پانيد:باشه خود داني،فردا پس فردا،جنازه ي ابجي کوچولوتو تحويل بگير.

برديا:باشه باشه،قطع نکن،چه شرطي؟

پانيد:حکم من و عوض مي کني و يلدا رو مي سپاري به من.

در دلم پوزخندي به ساده لوحيش زدم.

برديا:باشه،حکمت و همين فردا عوض مي کنم،باران و پس بده.

پانيد:تيکه ي اخر حرفم و نشنيدي؟


romangram.com | @romangraam