#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_98

وقتي متوجه حضور من شد،پاش و انداخت و رو به روم ايستاد.

برديا:تعارف اومد نيومد داره ها.

_تو که مي دونستي نبايد پيشنهاد مي دادي.

برديا:چون تويي پيشنهاد دادم.

در اون تاريکي چشماش برقي زد و من از حس درونم،دلم مي خواست که فرياد بزنم و تخليه اش کنم.

_خب ديگه تو برو،منم برم بخوابم؛شب بخير.

برديا:باشه،شب تو هم...



ادامه ي حرفش با جيغ باران نصفه موند.

ترسيده گفتم:صداي باران بود.

به طرف اتاق باران دوييد که گفتم:برديا صدا از توي اتاقش نبود،از بيرون بود.

برديا:تو همين جا بمون.

با عجله به اتاقش رفت و با اسلحه برگشت.

_برديا مي خواي چي کار کني؟

برديا:همين جا بمون.

به حياط رفت که دلم طاقت نياورد و منم به دنبالش راه رفتم.

يه عده افراد مسلح،باران و گرفته بودن و سعي در ساکت کردنش داشتن.

برديا عربده اي کشيد که...



#پارت97



با عربده اي که برديا کشيد،به طور خودکار دستام و روي گوشام گذاشتم که يه وقتي کر نشم.

برديا:شما کي هستين؟ولش کنين.

و تير هوايي زد.

همه برگشتن سمت برديا و يکي از بينشون که باران و به زور نگه داشته بود،گفت:پانيد خانم سلام رسوندن،اگه بخواي سمت ما تيراندازي کني،خواهرت سالم نمي مونه.

برديا هاج و واج مونده بود و نمي دونست دقيقا بايد چه غلطي بکنه.

حق باران اين نبود که به خاطر ما وارد اين بازي کثيف بشه،اون هنوز خيلي جوون بود.

براي همين دوييدم سمت باران که يکي از اون ها،بزور منم گرفت و با خودشون برد.

هدفم اين بود که حداقل بتونم با سپر بلا قرار دادن خودم،از باران محافظت کنم.

برديا دادي زد و اسمم و به زبون اورد اما ديگه دير شده بود.

سوار ون شديم و باران و در اغوش گرفتم و زير گوشش پچ پچ وار گفتم:اروم باش عزيزم،مطمعن باش پانيد به تو آسيبي نمي رسونه.فقط مي خواد داداشت و بترسونه و الان که منم همراهت اومدم،عصبانيت و حرصش و سر من خالي مي کنه؛پس لزومي نداره که نگران باشي،من پيشتم.




romangram.com | @romangraam