#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_94
برديا هم رو به روم جا گرفت و بازم بهم خيره زل زد!
پس همه ي اون کارا براي اين بود که من به حرف بيام.
دارم برات متينا خانم که از جون مامان و بابام مايه مي زاري.
حرف هايي که برديا قبلا زد يادم اومد و باعث شد از خجالت گر بگيرم و سرخ بشم.
سرم و پايين انداختم که...
#پارت93
سر به زير توي فکر بودم.
برديا:يلدا نگاهم کن.
سرم و بالا نياوردم.
برديا:يلدا جان با شمام،نگاهم کن.
مثل دختراي خجالتي سرم و بالا اوردم و بهش نگاه کردم.
برديا:ان قدر حرف دارم که نمي دونم کدومش و بگم.
_مي توني از معذرت خواهي از من شروع کني.
لب خندي زد که دلم پيشش جا موند.
برديا:من که معذرت خواستم،بازم چشم؛عذر مي خوام,حالا مي بخشي؟
_اره ولي اون حرفات...
برديا:پس مي شنيدي!
_کر که نشده بودم.
برديا:دور از جون،حرفايي که زدم راسته.راست کمه...عين واقعيته.
توي دلم کيلو کيلو قند اب مي کردن.
_چه قدر خوش اشتهايي،من و هلماو...
اخماش رفت توي هم و گفت:حرف اون و نزن،من با هلما رابطه ي احساسي نداشتم.
_با اين حرفت خيلي چيزا مي شه برداشت کرد.
هول شد و گفت:نه نه،منظورم اينه که براي يه قرار داد کاري مجبور بودم که تحملش کنم.
_مثل توي رمان ها؟
خنديد و گفت:مثل توي رمان ها.
_همه چي و بهم توضيح مي دي؟
برديا:مو به موش و،فقط...
_فقط؟
برديا:اگر تو يار من شوي،چنين کنم چنان کنم.
romangram.com | @romangraam