#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_93

صداي متينا رو شنيدم که مدام مي گفت غلط کردم...دروغ گفتم.



اما دست بردار اين عزاداري شاد غم انگيز نبودم...

صورتم و با دستام پوشوندم.

دلم نمي خواست نه به متينا و نه باران گوش بدم اما...

کسي اسمم و صدا کرد که باعث شد صورتم و از پشت دستام بيرون بيارم و بهش خيره بشم.

چه قدر شيرين و دل نشين مي گفت يلدا!...

اما من ليلي نبودم که از اعماق وجود،جان دلم بگويم.

با چشماش مي رقصيد و به سمتم ميومد...



#پارت92



به طرز وحشت ناکي همه چيز يادم اومد.

خيانت راشاد و پانيد،توهين هاي مادر راشاد،جدايي از پدر و مادرم،طعمه قرار دادنم توسط برديا،و بعدم قضاوت و تحقير شدنم...

حرکاتم دست خودم نبود.بالشتم و برداشتم و با تمام قدرتي که از خودم انتظار داشتم،به طرف برديا پرتاب کردم.

زودتر دست به کار شد و دستاش و به حالت ضرب در،جلوش گرفت.

کوتاه نيومدم و ليوان روي عسلي و برداشتم و پرت کردم.

جاخالي داد.

بيش تر حرصم گرفت.

نمي دونم باران و متينا و اميرسام کجا غيب شدن!؟

دمپايي هام و در اوردم و يکي پس از ديگري پرت کردم و اونا هم به در اتاق بر خورد کرد.

لجم گرفت.

جيغ بلندي کشيدم،خدايا فکر کنم دارم ديوونه مي شم.

اين کارا چيه که مي کنم!؟

برديا ساعت و گوشيش و گرفت سمتم و گفت:اينا رو هم بگير و پرت کن سمتم،اين جوري حرصت خالي مي شه.

بدون درنگ گرفتم و پرت کردم.

ساعت بهش نخورد،اما گوشيش به وسط سينش اصابت کرد.

نمي دونم چرا اول از خوش حالي اين که تيرم به هدف خورده لب خند زدم،و بعدش با نگراني گفتم:چي شدي؟

لب خند پهني زد و گفت:بالاخره حرف زدي.

تازه دوباره يادم افتاد.

بازم جيغ زدم.

ان قدر جيغ زدم و به برديا مشت و لگد پرت کردم که خودم خسته شدم و روي زمين نشستم.


romangram.com | @romangraam