#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_91
خداي من،اين يلداس؟
نوکرتم به مولا.
از شوق و هيجان،پله ها رو چهار تا يکي طي کردم تا به اتاق يلدا رسيدم.
متينا و باران،سعي در اروم کردنش داشتن اما اين گريه ها و شيون ها براي من،دنيا دنيا مي ارزيد.
ان قدر جيغ زده بود و گريه کرده بود که صورتش گل انداخته بود.
اشکاش همين جوري پشت سر هم جريان داشتن و مثل ابي بودن که مدت ها پشت سدي زنداني شده بودن.
با لذت بهش چشم دوخته بودم.
هرکي مي ديد فکر مي کرد يه ادم روانيم که از گريه و ناراحتيه ديگران،شاد مي شم.اما اين براي من يه معجزه بود.
يه شروع دوباره...
#پارت90
(متينا)
خدا نکشه اين پسره ي بي عقل و.
نگا نگا چه جوري زد صورت خوشگلم و ناقص کرد!
مطمعن بودم که جاش کبود مي شه اما براي اين که بتونم يلدا رو به خودش بيارم،مي ارزيد.
توي حس رفتم و با گريه در اتاق يلدا رو باز کردم.
ان قدر حرفه اي نقش بازي کردم که خودم يه لحظه،زبونم لال،باورم شد براي پدر و مادر يلدا اتفاقي افتاده.
_يلدا...يلدايي بدبخت شديم.تنها اميدتم رفت،ديگه به کي دل خوش کني؟يلدا...
بعدش با صداي بلند زدم زير گريه.
باران هم زور زد و دوتا قطره اشک ريخت و اميرسام هم تيريپ افسردگي و ناراحتي گرفته بود.
مردمک چشمش تکون خورد اما خودش حرکتي نکرد.
ادامه دادم:مامانت،بابات،واي يلدا بي چاره شديم.اونا...تصادف...تصادف کردن و...
دوباره گريه کردم.
سرش به سمت من خم شد.
واي ايول داره عمل مي کنه.
_يلدا پدر و مادرت فوت...فوت کردن.
و سرم و روي تخت گذاشتم و زار زار گريه کردم.
کم کم متوجه شدم يکي ديگه ام داره با من گريه مي کنه!...
اول فکر کردم بارانه،اما ديدم نه صدا از بيخ گوشم مياد.
با حيرت سرم و بالا اوردم و به يلداي رو به روم زل زدم.
مثل ابر بهار گريه مي کرد و کلمات مبهم و نامعلومي به زبون مياورد!
romangram.com | @romangraam