#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_86
#پارت85
چند تا عکس مال دوران دانشگاه بود.
موقعي که با بچه ها کلاس و پيچونديم و کوه رفتيم.
چند تاشون براي زماني بود که برف شديدي اومده بود و دخترا يک طرف کوچه،وپسرا طرف ديگه ايستاده بودن و بهم برف پرتاب مي کرديم.
بعضياش عکس تولد يلدا بود که هممون سورپرايزش کرده بوديم.
چندتاشون محبت مريض هاي يلدا به يلدا بود.و و و...
من اين عکسارو گذاشتم که دوباره به هيجان بياد،اما انگار نه انگار!
با ناراحتي گفتم:يلدا چته؟اخه برديا چه بلايي سرت اورده؟
بازهم هيچ و سکوت...
اميرسام داخل شد.
_به کي زنگ مي زدي؟
اميرسام:به برديا،نگرانش شدم,نيستش.
_بهتر،رفته به درک.
باران:اميرسام،يلدا با اين عکس ها هم تحريک به حرکت نشد.
اميرسام:چي کار کنيم حالا؟
باران:بچه ها يه لحظه بياين.
يلدا رو روي کاناپه تنها گذاشتيم و هممون به اشپزخونه رفتيم.
اميرسام:چي شده؟
باران:من يک فکري دارم.
_چه فکري؟
باران:بايد با عزيزانش بهش شوک وارد کنيم؛يه شوک خيلي بزرگ.
اميرسام:مثلا چه جور شوکي؟
باران:مثلا يه جوري صحنه سازي کنيم انگار متينا يه اتفاق بدي براش افتاده يا مرده.
_خودت بميري.
باران:مثلا دارم مي گم.
_باورش نمي شه،تازه بفهمه من يه اتفاقي برام افتاده خوشحالم مي شه.يه فکر ديگه بکن.
اميرسام:صبر کنين،پدر و مادرش چي؟
_دور مامان و باباش و خط بکش که زنده زنده قورتت مي ده.
اميرسام:بابا نمي خوام که بيارمشون اين جا،ولي مي تونيم با پدر و مادرش تحريکش کنيم.
_اصلا فکر خوبي نيست،طفلي اگه سکته کرد چي؟بي خيال يه فکر ديگه مي کنيم.
باشه اي گفت و دوباره همه به سالن پذيرايي برگشتيم.
romangram.com | @romangraam