#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_85

اميرسام:متينا،برديا مقصر...

پريدم وسط حرفش و گفتم:اولا خودموني نشو،ثانيا برديا چي؟مقصر نيست؟

جيغ زدم:مقصر همه ي اينا بردياست،اون پانيد کثافته.حاليتونه يا نه؟

اميرسام:داد نزن.

_دلم مي خواد،نکنه براي اينم حکم تعيين مي کنين؟خدا لعنتتون کنه.ببينين باهاش چي کار کردين؟اين يلدايي نيست که من مي شناختم.پانيد بس نبود،ابن مرتيکه ي زورگوي عوضي هم پيداش شد؟

باران:متينا باور کن اگه برديا الان اين جا بود،خودم به حسابش مي رسيدم.

_از اون موقع تا حالا که من اومدم چي کار کردي؟اون موقع که داداشت بود.لطفا تظاهر به ناراحتي نکنين.من يلدا رو با خودم مي برم.حالا ببينم کي مي خواد جلوم و بگيره.



دوباره به اتاق يلدا رفتم.

در واقع يه زري زدم و مثل خر تو گل گير کردم.اخه دختره ي خل و چل برديا بفهمه پشت سرش اين جوري سخن راني کردي،ريز ريزت مي کنه.

يلدا رو تکون دادم اما...



#پارت84



اصلا نه پلک مي زد و نه حرکتي مي کرد.

_يلدا جدي جدي دارم نگرانت مي شم ها.چرا هيچي نمي گي؟

قطره اشکي از گوشه ي چشمش چکيد.

چه قدر داره عذاب مي کشه.

چرا حرف نمي زنه؟واقعا نگرانش شدم.

خدايا نذر مي کنم وقتي يلدا خوب بشه و اين ماجرا ها رو به خير بگذرونيم،تا مشهد پياده مي رم.مي رم حرم و طلب استغفار مي کنم.

با اميرسام و باران تصميم گرفتيم که هر چيزي که يلدا رو خوشحال مي کنه فراهم کنيم تا از اين وضعيت خارج بشه.



هيچ کدومشون دل و دماغ اين و نداشتن که به چشماي يلدا زل بزنن و بخندوننش.

_بچه ها ديگه ناراحتي نداريم،الان ماموريت ما اينه که بتونيم يلدا رو به حالت عادي برگردونيم.

کم کم اخماشون باز شد و صورتشون به لب خند گشوده شد.

هممون پذيرايي رو درست کرديم و رفتيم بالا که يلدا رو ببريم پايين.

با باران يک،دو،سه اي کرديم و از جاش بلندش کرديم.

يک دستش روي شونه ي من بود،يک دستشم روي شونه ي باران.

اميرسام هم معلوم نبود که توي حياط،داره شماره ي کي وهي مي گيره.

هممون نشستيم و من فلشم و توي دستگاه گذاشتم.

عکسا رد مي شدن اما هيچ عکس العملي در چهره ي يلدا مشاهده نمي شد...




romangram.com | @romangraam