#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_83
طبق گفته ي متينا،زير سر يلدا بالشت گذاشتم.
چند دقيقه ي بعد باران ليوان به دست داخل شد و با قاشق به خورد يلدا داد.
جفتمون بالاي سرش نشسته بوديم و به صورتش زل زده بوديم که ببينيم به هوش مياد يا نه.
چند لحظه بعد از خوردن شربت،تک سرفه اي کرد و کم کم از حالت بي هوشي خارج شد...
#پارت82
(برديا)
حالم از خودم بهم مي خورد.
چرا دارم با اين دختر اين کار و مي کنم؟رفتم سمت کشوي ميز و قوطي قرص و از داخلش در اوردم.
دوتا خوردم،من مريضم.
اره اين رفتارم بخاطر اينه که من مريضم.
هم دارم زندگي يلدا رو خراب مي کنم و هم بقيه رو.
به يلدا فکر کردم؛چه قدر مظلوم بود.
چه قدر اروم بود...
اگه بلايي که سر يلدا اومد،سر هر کس ديگه اي ميومد،قطعا يه بلايي سر خودش مياورد.
نمونش پانيد.
اما اين دختر انگار دلش قرص بود.
اطمينان وجودي داشت.
خدا لعنتم کنه که ضعيف کشي مي کنم.
چه قدر بهش فشار اومده بود که از حال رفته بود.
سرم و بين دستام گرفتم و محکم فشار دادم.
من نبايد ادم بدي باشم.
خودم و اصلاح مي کنم.
من هر کي و که دوسش دارم بهش اسيب مي رسونم.
چي مي گي برديا؟يعني يلدا رو دوست داري؟
نه اما...
خداي من يعني عاشقش شدم؟
اخمام و کردم توي هم و چشام و بهم فشار دادم تا اين افکار مزخرف،از ذهنم پر بکشه اما همش چهره ي بي روح و رنگ پريده ي يلدا توي ذهنم بود.
قيافه ي بهت زده،ترسيده و گريون باران،عصبانيت اميرسام...
من با اطرافيانم چي کار کردم؟
romangram.com | @romangraam