#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_82



#پارت81



به سمت برديا رفتم تا کليد و ازش بگيرم.

_باران بازم برو تلاشت و بکن،منم الان ميام بالا.

با چشماي گريون به طبقه ي بالا رفت تا شايد بتونه يلدا رو به حرف بياره.

پايين پاي برديا نشستم و گفتم:اون برديايي که من مي شناختم کجا رفته؟

برديا:اون مقصره.

_اونم مثل منه،مگه به خاطر گناه پدرم من و مجازات کردي؟مگه به خاطر اشتباه مادرمون،من و زجر دادي؟اين دختر هم مثل ماست؛به اشتباه وارد اين جريان شده و حالا بايد اجباري از ترس و نا اميدي داشته باشه؟بيدار شو برديا،داري اشتباه مي کني.زدي به کاه دون؛کليد و بده معلوم نيست اون دختر توي چه حاليه!لطفا.



به چشام نگاه کرد.نم اشک و مي شد ديد!برديا مغرور بود،اما سنگدل نبود.

من برادرم و مي شناختم.اره،برديا برادر من بود.از يک مادر بوديم!اين چيزيه که به تازگي متوجه شدم و باهاش کنار اومدم.

کليد و داد.

به سرعت از جام بلند شدم و به اتاق يلدا رفتم.باران هنوز هم صداش مي کرد و به در مي زد.

کليد و انداختم توي قفل در و بازش کردم.انگار يلدا کف اتاق به خواب رفته بود.

نشستيم بالاي سرش و باران چند بار تکونش داد اما عکس العملي نشون نداد.

_باران کمک کن بلندش کنيم بايد ببريمش بيمارستان.

با داد گفت:کدوم بيمارستان؟اين جا هيچ بيمارستاني نيست.تا شهرم که برسيم دختر بي چاره هلاک شده.

فکري به سرم زد.

_باران شماره ي متينا رو داري؟

باران:اره واسه چي؟

_اونم دکتر بود،بجنب بهش زنگ بزن و وضعيت يلدا رو توضيح بده.شايد بتونه کمک کنه.

باشه اي گفت و سريع شماره ي متينا رو گرفت.

مشغول حرف زدن شدن.فقط يک ساعت طول کشيد که باران،متينا رو از نگراني در بياره.

بعد خداحافظي از هم،باران گفت:متينا مي گه توي اين حالت که بي هوشه بايد سرش در راستاي بدنش قرار بگيره تا خون در همه جاي بدنش جريان داشته باشه.بعد گفت يه شربت ليمو و عسل درست کنم و بهش بدم که فشارش تنظيم بشه.

_باشه پس برو شربت و درست کن.

باران رفت پايين و پشت سرش برديا در چهارچوب در،ايستاده بود و خيره به يلدا نگاه مي کرد.

_گندي که زدي و تحويل بگير.

هيچ حرفي نزد.قيافش خيلي پريشون و شلخته بود.

_برو استراحت کن.نگران يلدا نباش.

بي حرف رفتش.

پوفي از سر کلافگي کشيدم و منتظر باران موندم.


romangram.com | @romangraam