#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_67
اميرسام با ديدن من گفت:يلدا برو بالا،خطرناکه.
_اين وضعيه که مقصرش منم؛بايد همين جا باشم.برديا کجاست؟
اميرسام:بيرونه.
با اميرسام به سمت حياط رفتيم.
حياط نيست که ميدون جنگه!
برديا از دور مارو ديد و داد زد:اميرسام ببرش داخل اين جا امنيت نداره.
_بايد باهات حرف بزنم.
خواست چيزي بگه که سمتش شليک شد.
جيغ من و فرياد اميرسام،قاطي شد و صداي برديا به گوش نرسيد.
با ترس رفتيم سمتش که پشت يکي از درختا پنهان شده بود.
از بازوش خون ميومد.
برديا:کارشون به جايي رسيده که ميان خونه ي من و به من تير اندازي مي کنن.
_خوبي؟
برديا:چيزيم نيست.
لحظه اي جنگ و کنار گذاشته بوديم و مثل دوتا ادم بالغ داشتيم حرف مي زديم.
_برديا من امروز...
#پارت67
در اون لحظه به ترسم غلبه کردم و گفتم:برديا،امروز که رفته بودم پانيد و ببينم،گفت بهت بگم که حکمش و عوض کني.اما گفتم هم چين کاري نمي کنيم و اونم گفت که منتظر عواقبش باشم و اين اشفته بازاري که مي بيني مطمعنا کار پانيده.
مشتي به درخت زد و گفت:عوضي.
وبعد ادامه داد:مي توني دستم و ببندي تا خون ريزيش بند بياد؟
به اطراف نگاهي انداختم؛چيزي نبود که بشه باهاش جلوي خون ريزي و گرفت.
ناچارا پايين مانتوم و پاره کردم و گفتم:با اين خون ريزيت کند تر مي شه فقط يکم درد داره.
برديا:زودتر ببندش.
پارچه رو بالاي قسمتي که تير خورده بود،محکم گره دادم که دادش در اومد:يواش تر!
شونه اي بالا انداختم وگفتم:من که گفتم درد داره.
اميرسام:برديا اينا خيلي خطرناکن مي خواي چي کار کني؟
برديا:يه فکري توي سرمه؛فقط تو حواست به ويلا باشه که کسي داخلش نره.
روبه من گفت:توبيا لازمت دارم.
توي اون لحظه عجيب شجاع شده بودم و به حرفش گوش کردم.
رفت وسط حياط ايستاد و فرياد زد:مگه اين و نمي خواستين؟(اين منظورش من بودم چون به من اشاره کرد.)
romangram.com | @romangraam