#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_66
اين چي گفت؟
اتاق من و داد به يکي ديگه؟
هلما پررو پررو اومد روي تخت نشست و گفت:خب ديگه هر چه زود تر اتاقم و خالي کنين.
باران:صدات در نياد که بعدا به خدمت توام مي رسم.
با ناراحتي از اتاق بيرون رفتم که متينا گفت برم اتاقش.
به اتاق متينا رفتيم و بي حرف روي تخت نشستيم...
#پارت66
باران سر بحث و باز کرد و گفت:يلدا مي دونم که از دستم ناراحتي،شايدم عصباني هستي؛اما واقعا معذرت مي خوام.من خيلي عجول بر خورد کردم و باعث شدم که ناراحت بشي،قول مي دم ديگه تکرار نشه.لطفا من و ببخش.
_چي شد که نظرت تغيير کرد؟
ناراحت سرش و به زير انداخت و گفت:ديشب گوشي متينا ويلا جامونده بود؛دوستتون مهسا زنگ زد.برداشتم بگم متينا نيستش که اجازه ي حرف زدن نداد و يک ريز،حرف مي زد.
توي حرفاش هم متوجه شدم که نيما،شوهر دوستتونه و يه سوءتفاهم بزرگ براي من پيش اومده بود و من نبايد زود قضاوت مي کردم.
_کاري که شده،مهم نيست.
باران:يلدا خواهش مي کنم از ته دلت من و ببخش.باور کن خيلي پشيمونم.
لبخندي بخاطر ساده وبچه بودنش زدم و گفتم:بخشيدم.
پريد بغلم و تندتند ماچ مي کرد.
متينا کشيدش عقب و مشغول قلقلک دادن هم شدن.
صداي شليک هوايي باعث شد هممون از ترس بهم بچسبيم.
از اتاق بغلي هم که يک ريز صداي جيغ هلما ميومد.
باران:يعني چه اتفاقي افتاده؟
تنها اسمي که توي فکرم بود و به زبون اوردم:واي نه، پانيد!
با شتاب از جام بلند شدم و هنگام خارج شدن از اتاق گفتم:هر اتفاقي هم که افتاد همين جا مي مونين،باشه؟
سراشون و تکون دادن.
در و بستم و رفتم پيش هلما.
_سريع برو اتاق متينا و همون جا بمون تا بيام دنبالتون.
جيغ زد:از اتاق من برو بيرون.
صداي تير هوايي ديگه اي اومد که از ترس بدو بدو رفت سمت اتاق متينا.
با سرعت از پله ها پايين رفتم.
romangram.com | @romangraam