#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_48

احساس کردم رنگش پريد و با تته پته گفت:دا...داداش کجا مي...ميخواستي برم؟همين جابودم ديگه.

يک تاي ابروم و انداختم بالا و با پوزخند گفتم:براي همين لباس بيرون تنته؟

يه نفس عميق کشيد و بعد بالب خندي که سعي داشت ترسش و توش مخفي کنه گفت:رفته بودم بيرون هواخوري بعد اتفاقي يلدا و متينا رو ديدم.ديگه تابرسم دير شد.

ان قدر عصباني شدم که حد نداشت.

_تو بي جا کردي که رفتي بيرون.مگه نگفتم حق نداري با اون دوتا در ارتباط باشي؟حالا حکمش رو که اعلام کنم ديگه نمي توني سرکشي کني.

باران:داداش تو اون برديايي که برادر من بود،نيستي.تو دقيقا شدي يکي مثل بابا،شک دارم که از اون بدتر نشده باشي.لااقل يه کاري بکن که بيان پيش من تا از تنهايي دربيام.گناه اون دختر چيه که خيانت ديده؟چه جوري وجدانت ان قدر راحت خوابيده؟هان!؟ازت متنفرم.

هيچ وقت باران و تااين حد عصباني نديده بودم.

باران هميشه طرف من بود و دوسم داشت.يه دختر کوچيک و اروم که بايد مواظبش باشم اما شايد راست بگه؛ولي من خان هستم و نمي تونم بااحساسم تصميم بگيرم.

ولي شايد...



#پارت47

شايد بشه کاري کرد.يه سوالي ذهنم و حسابي به خودش مشغول کرده بود.اين که چرا راشاد به يلدا خيانت کرد!؟

يلدايي که هم از پانيد زيباتر بود و هم رفتار پسنديده تري داشت.

اين سوال و فقط راشاد مي تونست جواب بده و اونم که...

از فکر اومدم بيرون و به جاي خالي باران چشم دوختم.واقعا تنها خواهرم بخاطر اين دختر بامن قهر کرد!؟

معلومه حسابي مغزش رو شست و شو داده.رفتم سمت اتاق کارم و به زهرا خانم گفتم که به اميرسام هم بگه بياد.

يکم برگه هايي که اميرسام بايد امضا مي کرد و بالاپايين کردم که صداي در اومد.

تنها به کلمه ي"بيا"اکتفا کردم و اميرسام داخل شد.

اول سرش و بعد بقيه ي بدنش داخل شد.

اميرسام:نمي دونستم ان قدر خوشگلم که خان خانان مجذوبم شده.

_چرت و پرت نگو.داشتم به خلقت تو فکر مي کردم.

اميرسام:حسودي نکن،چي کارم داشتي حالا؟نکنه اين دفعه يکي ديگه از فک و فاميلتو گم کردي؟

_ميشيني زر بزنم يانه؟

نشست و گفت:زر بزن.

برگه هارو گرفتم سمتش و گفتم:بيا اينا رو امضا کن؛از فردا شرکت تو با کارخونه ي من ادغام مي شه و مي تونيم کارمون رو شروع کنيم.

برگه هارو از دستم گرفت و مشغول خط به خط خوندنش شد.

_نترس حکم اعدامت و ندادم.

اميرسام:از تو هر چيزي برمياد.مگه اون دختر بيچاره رو نمي خواي بخاطر گناه نکرده مجازات کني؟



چرا هنوز اين دختر نيومده،باران و اميرسام طرفدارش شدن؟

درچند برخوردي که باهاش داشتم معلوم بود که دختر سرکش و گستاخيه.با اين وجود باران دوستش داشت واين براي من خيلي عجيب بود.مشتاقم کرد که برخورد ديگه اي باهاش داشته باشم.

اميرسام برگه هارو امضا کرد و رفتيم که کار ها رو راست و ريس کنيم و...


romangram.com | @romangraam