#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_118

جلوي پام زانو زد که رسما سکته کردم!

برديا:همه ي کسايي که اين جا هستن،به من کمک کردن که حرف دلم و بتونم بزنم.يلدا...با من ازدواج مي کني؟

قطره اشکي بخاطر اين جمله ي کليشه اي و زيبا به روي گونم چکيد.

واقعا شوکه شده بودم.

باران:زودباش يلدا،داداشم منتظره.

به مامان و بابا نگاه کردم که برق اعتماد به برديا در چشمانشون خودنمايي مي کرد.

دوباره به قشنگ ترين اتفاق زندگيم چشم دوختم.

_با اجازه ي جمع،بله.

همه شروع کردن به دست زدن.

متينا هلهله مي کشيد و اميرسام سوت مي زد.

حلقه رو دستم کرد و همه با در اغوش گرفتنم،برام ارزوي خوشبختي کردن.

ارزويي که هيچ وقت فکر نمي کردم به حقيقت تبديل بشه.

پدر برديا رو به روم ايستاد و گفت:اميدوارم هميشه همين طوري بمونين،برديا خوشبختش کن.

تشکري کردم و خواستم بشينم که عاقد اومد.

باورم نمي شد!يه سورپرايز و نقشه ي تمام عيار.

براي بار دوم بله رو گفتم و برديا پيشونيم و بوسيد.

از اولين تماسمون،احساس قشنگي بهم دست داد که قابل توصيف نبود.

من خوشبخت بودم،اين و از ته قلبم احساس مي کردم.

برديا:با من بيا.

دستم و گرفت و به دنبالش از ويلا خارج شديم.

يکم جلوتر با ساختمون بزرگي مواجه شدم که سر درش تابلوي بزرگي داشت که روش نوشته شده بود:بيمارستان سپهري.

جيغي زدم و گفتم:برديا،باورم نمي شه.تو...

کلمات هم براي نشون دادن عشق و محبتم کم اورده بودن.

با تمام وجود در اغوش کشيدمش و ممنون اين حکم اجباري بودم...

( قايقي خواهم ساخت

خواهم انداخت به آب

دور خواهم شد از اين خاک غريب

که در آن هيچکسي نيست

که در بيشه ي عشق

قهرمانان را بيدار کند

قايق از تور تهي

و دل از آرزوي مرواريد


romangram.com | @romangraam