#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_117
باران هم تيپ معرکه اي زد و به راه افتاديم.
تاکسي کرايه کرديم که تا روستا ما رو برسونه.
_کاش متينا هم با ما ميومد.
لب خندي زد و گفت:اره کاش...
رفتارش مثل خوره به جونم افتاده بود.
چند ساعت بعد به ويلا رسيديم.
دلم براي اين ويلا تنگ شده بود.
حتما مي گين اين دختره ديوونست؛اره شايد ديوونه ام،اما امروز ويلا برام جلوه ي خاصي داشت.
بعد حساب کرايه تاکسي داخل شديم.
باران کليد و انداخت توي قفل در و بازش کرد.
برديا با يه تيپ و قيافه ي کاملا متفاوت و خاص،جلومون ظاهر شد.
از ديدن دوبارش لب خندي زدم که اونم لبخند زيبايي و مهمون لباش کرد.
به همراه باران رفتيم طبقه ي بالا که من وسايلم و جمع کنم.
به محض باز کردن در اتاق،دهنم از حيرت باز موند.
خداي من!
سر تا سر اتاقم ياسي رنگ شده بود و وسايل جديد با ديزاين به روزي چيده شده بودن.
با شدت سرم و به عقب برگردوندم و...
#پارت120
و به برديا چشم دوختم.
مردونه گفت:خوشت اومد؟
_پس...پس براي همين رنگ مورد علاقم و پرسيدي.
برديا:اگه دليلش و مي گفتم که ديگه هيجاني نداشت.
_خيلي ازت ممنونم،محشر شده،اما...من که ديگه اين جا نمي مونم؛يعني خودت گفتي که...
پريد وسط حرفم و گفت:بريم پايين حرف مي زنيم.
از اتاق زيبايم دل کندم و به طبقه ي پايين رفتم که...
شوک بعدي جلوي روم بود.
مامان و بابا،پدر برديا،متينا و اميرسام...همه اون جا بودن!
با حيرت گفتم:شما اين جا چي کار مي کنين؟
متينا:سورپرايز.
از خوشحالي و تعجب،دستام و روي دهنم گذاشتم و به برديا خيره شدم.
romangram.com | @romangraam