#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_115
دوباره پياده برگشتيم خونه ي ما که وقتي وارد شديم،با چند تا چمدون مواجه شدم!
با تعجب مامان و صدا کردم.
مامان:بله عزيزم؟
_اين ساک و چمدون براي چيه؟
مامان:بابات براش يه سفر کاري پيش اومده،گفتم منم باهاش برم که تنها نباشه.
_ولي بابا که هميشه تنها مي رفت!
رنگش پريد و گفت:خب دخترم خسته شدم از بس توي خونه موندم،منم برم يه هوايي عوض کنم.
_باشه پس خوش بگذره بهتون.
اما هيچ جوره با عقل جور در نميومد که مامان با بابا بره مسافرت،اونم از نوع کاريش!
اين روزا همه مشکوک شده بودن.
با مامان و بابا خداحافظي کرديم و من موندم و باران.
_مي گم باران همه يه طوري رفتار نمي کنن؟
باران:مثلا چه طوري؟
دوباره از اول گفتم:برديا به من گفت تهران بمونم،مکالمه ي مشکوک پدرم با برديا،پيام مرموز برديا،متينا ما رو يه جوري دست به سر کرد و الانم سفر مامان و بابام!
باران:حساس شدي عزيزم.
شونه اي بالا انداختم.
شايد واقعا حساس شدم...
#پارت118
بي کاري بهم فشار اورده بود.
حرفامونم با باران ديگه تموم شده بود.
من عادت نداشتم بي کار بشينم،حالا چي کار کنم؟
_باران به اميرسام زنگ بزن بگو بيان اين جا.
باران:ولشون کن،بزار راحت باشن.
_مي گم حوصلم سر رفته،زنگ بزن.
اهميتي نداد و دوباره سرش و کرد توي گوشيش.
خودم بلند شدم و به متينا زنگ زدم اما جواب نداد.
اگه يه خبرايي نباشه،اسمم و عوض مي کنم.
چرا همه اين قدر مرموز شدن؟بارانم خيلي بي خيال و خونسرد رفتار مي کرد.
يعني واقعا زيادي جنايي فکر مي کنم؟
نه امکان نداره،من مطمعنم که يه اتفاقايي داره ميوفته.
romangram.com | @romangraam