#حکم_اجباری
#حکم_اجباری_پارت_114
گفتم از متينا بعيده با متانت رفتار کنه!
اون خانوميه ديروزشم بخاطر شب عقد بود که پسره نپره.
والا،تو اين دوره زمونه کو شوهر؟
در و که باز کرد،جا خورد و به تته پته افتاد:س...سلام...شما...اين...اين جا چي کار مي کنين؟
_عليک سلام،جاي مهمون نوازيته؟
هول شد و تعارف کرد که داخل شيم.
خونه رو کرده بودن باغ وحش!
مامان و باباش هم که نبودن.
اميرسام:عه،شما اين جايين؟
باران:بله خان داداش.
اميرسام اول با حيرت نگاهش کرد و رفته رفته لباش به لب خند برادرانه اي باز شد و باران و در اغوش گرفت.
متينا:اين جا چه خبره؟
_اميرسام برادر بارانه.
متينا:جان من؟
_اره،هيس باش اين صحنه ي احساسي و نبايد از دست داد...
#پارت117
دقايق نفس گير و زيبايي بود.
از اين لحظه براي برديا فيلم گرفتم و فرستادم تا اون هم از ديدن خواهر و برادرش در کنار هم،لذت ببره.
دور هم نشسته بوديم و به مزه پروني هاي متينا و اميرسام مي خنديدم.
پيامي از طرف برديا اومد.
بازش کردم که نوشته بود:چه رنگي دوست داري؟
اي خدا چرا اين بشر ان قدر مشکوکه!؟
تايپ کردم:چرا مي پرسي؟
چند ثانيه بعد جواب داد:حوصلم سر رفته گفتم با يکي حرف بزنم،بي خيال خوش بگذره فعلا.
چه زودم ناراحت مي شه!
تايپ کردم:ياسي.
اما ديگه جوابي نداد.
نکنه واقعا ناراحت شد؟
بي خيالش شدم و به صحبت هاي بقيه گوش دادم.
دو ساعتي اون جا بوديم و کم کم رفع زحمت کرديم و اونا هم از خدا خواسته مخالفتي نکردن.
romangram.com | @romangraam