#هاید
#هاید_پارت_168
رایکا حتما تا الان پیداش کرده.
کارلایل: من دیگه قدرتی ندارم...
به سمت صداش برگشتم.
به دستاش خیره شده بود و خودش رو ضعیف حس میکرد.
به هاوارد نگاهی انداختم...
هاوارد: روجا دنبالم بیا... منتطرتونیم عجله کنید.
سرمو تکون دادم و به رفتنشون نگاه کردم.
دستمو روشونه پدرم گذاشتم و گفتم: رایکا وقتی شمارو سالم و زنده ببینه... از خوشحالی کل اون عمارت رو تبدیل به یخ میکنه.
خندید و گفت: هنوزم بازیگوشی میکنه؟؟
_ اوو... بدتر شده که بهتر نشده.
همزمان خندیدیم و به سمت در راه افتادیم.
هاوارد با دیدنمون ماشین رو روشن کرد .
سوار شدیم و به سمت آدرسی که روجا داده بود حرکت کردیم.
به آیینه روبه رو خیره شدم و تو ذهنم با هاوارد حرف زدم: واقعا داری به آدرسی که بهت داده میری؟
نگاهش رو بهم دوخت...
صداش تو سرم پیچید: اره... تو که بهش اعتماد داشتی!
نگاهم رو به روجا دوختم... مضطرب بودم.
نمیدونستم باید چیکار کنم و به کی اعتماد کنم.
هاوارد: آروم باش... قبل از اینکه بخواد کاری کنه من میفهمم.
سرمو تکون دادم و با لبخند نگاهم رو ازش گرفتم.
بعد از یه مدت طولانی که تو ماشین بودیم.
بالاخره رسیدیم.
درو باز کردم و پیاده شدم...
هاوارد: ام... یه چیز بزرگتر تو ذهنم بود.
روجا: واقعا الان به اندازه عمارت داری فکر میکنی؟!
romangram.com | @romangraam