#هاید
#هاید_پارت_167



با شنیدن اسم لاریسا ابروهاش به هم گره خورد: این دفعه دیگه میکشمش.



هاوارد جلو اومد و گفت: شما... لاریسارو میشناسید؟



پدرم به سمت صدای هاوارد برگشت : تو... باید هاوارد باشی!



هاوارد: درسته... توقع نداشتم به خاطر بیارید.



پدرم لبخندی زد و گفت: پسر چارلی...

دقیقا شبیه پدرتی...



نگاهش رو از هاوارد گرفت و به من خیره شد... دستی به موهام کشید و گفت: چقدر عوض شدی...

اخرین بار موهات کوتاه تر بود.



نگاهش بین من و هاوارد چرخید و گفت: پیتر... کجاست؟!

باید باهاش حرف بزنم.



_ پیترو گرفتن...



روجا: همچنین برادر منو، باید بریم دنبالشون.



پدرم نگاهی به روجا انداخت و گفت: چهرت... خیلی برام آشناست.



روجا لبش رو تر کرد و گفت: من ... شخصی بودم که شمارو تبدیل به اون موجود کرد.

جلو اومد و ادامه داد: ولی باور کنید خواست خودم نبوده.

به دستاش خیره شد: کنترل نیروم دست خودم نبود... انگار یکی دیگه داشت ازش استفاده میکرد.!

نگاهش رو به من دوخت: رایکا... اون نجاتم داد. یه دستبند تو دستم بود اونو پاره اش کرد و سردردام تموم شد.



هاوارد: درست عین وقتی که رایکا تحت کنترلش بود، داشت از تو هم استفاده میکرد.

روبه پدرم پرسید: نگفتید، لاریسارو میشناسید؟



کارلایل: نه... نتونستم چهرش رو ببینم..

با ابروهای درهم رفته به زمین خیره شد : یه ماسک عجیب رو صورتش بود...



سرش رو بلند کرد و با نگرانی گفت: پسرمم.. رایکا نمیتونه از پس اون عفریته بربیاد.



هاوارد: حق با کارلایلِ نمیتونیم رایکا و پیتر رو اونجا تنها بزاریم..

روجا: و برادر من... چرا کسی نگرانن تائو نیست.؟



برگشتم سمتش و گفتم: درسته... تائو و پیتر رو باهم بردن.

romangram.com | @romangraam