#هاید
#هاید_پارت_145
کنار گوشش اروم گفتم: پیداش میکنم... بهت قول میدم.
وقتی که پیداش کنم... به چشماش زل میزنم و زنده زنده سوختنش رو تماشا میکنم.
بازوم کشیده شد و برگشتم سمت هاوارد.
نگاهش چرخید سمت رایکا و تیله های آبیش لرزید.
بازوم رو از دستش بیرون کشیدم و گفتم: خوشحالی نه؟
ابروهاش به هم گره خورد و گفت: چی؟
_ الان دلت خنک شد...
هاوارد: کارلا بفهم چی داری میگی... الان عصبیی..
از رو زمین بلند شدم و روبه روش وایسادم: اگه کنترلمون نمیکردی.. به جونش نمیفتادیی
اون الان زنده بود.
جلو اومد : اون خودش خودش رو کشت...
_ اون اسم داره... رایکا.
اگه زود تر ولش میکردی... میتونستم کنارش باشم.
زخماش رو خوب کنم... دلیل کارش رو بپرسم.
بغض کردم و با صدایی لرزونم گفتم: تو اونو ازم گرفتی.
یه قدم دیگ برداشت و غرید: خواهر منم مررده...
قطره اشکی از چشمش رو گونش فرود اومد و با دست به جسد بی جون رایکا اشاره کرد و گفت: برادر تو ازم گرفتش.
سرشو پایین انداخت تا اشکاش رو نبینم ...
اروم تر شد و گفت: فکر کردی من ناراحت نیستم...
برای من مهم نیست...؟
سرش و بلند کرد و ادامه داد: اون دختر رو خودم بزرگش کردم.
تو تک تک لحظه های زندگیش کنارش بودم.
تو اولین خنده.. تو اولین گریه کنارش بودم.
وقتی برای اولین بار شروع کرد به راه رفتن من دستاش رو گرفتم.
بهش یاد دادم از خودش دفاع کنه.. قوی باشه.
کنترل اشکاش رو نداشت و همزمان با هر کلمه اونا هم راه خودشون رو پیدا میکردن.
دستش رو از بالا تا پایین رو صورتش کشید و گفت: برادر تو جونمو گرفت... حتی اگه نمیمرد..
خودم میکشتمش.
با تموم شدن حرفش رفت سمت پله ها و رفت طبقه پایین.
هتوز تو جام خشکم زده بود و کل مدت سعی میکردم خاکسترش نکنم.
مشتم رو بالا اوردم و اروم بازش کردم... کف دستم پر از خاکستر اتش بود.
دوباره دستم رو مشت کردم و به سمت رایکا برگشتم.
رفتم سمتش و زیر بغلش رو گرفتم و بلندش کررم... عمرا نمیتونستم از این همه پله پایین ببرمش.
romangram.com | @romangraam