#هاید
#هاید_پارت_144
حرفمو بلند تکرار کردم: کشتمش...
مشتی به صورتم خورد.
برام مهم نبود که هاوارد افتاده روم و با مشتای سنگینش داره صورت زیبام رو زخمی میکنه..
حتی برام مهم نبود که اون زخما خوب بشه یا نه...
تنها چیزی که مهم بود خیره شدن به مایا بود که الان فقط ازش چند تا بلور یخ به جا مونده...
رو زمین افتاده بودم و نگاهم خیره به بلور ها بود... کنترل اشکام رو نداشتم.
دردی که توسط مشت های هاوارد تو صورتم ایجاد میشد هم نمیتونست باعث شه که نگاهش نکنم.
نمیخواستم جلوش رو بگیرم... حقم بود.
من جلو چشمش خواهرش رو کشتم... من مایا خودمو کشتم.
سیاه سوختم الان سفید تر از برف شده بود.
و....من اینکارو باهاش کردم.
کاش حداقل میتونستم بهش بگم: چقدر دوسش دارم!
با چشمای خیسم... زدم زیر خنده و بلند بلند میخندیدم.
_ نه... اینم یکی از بازیاشه..
من میدونم...
هاوارد نگاه پر از ترحمش رو ازم گرفت و به اطراف نگاه کرد.
دستامو رو صورت مایام گذاشتم و با دید تارم بهش خیره شدم.
چشمای بازش بسته نمیشد.
نه... اون نمیتونه بمیره...
نمیتونه...
رنگ پوستش سفید تر شده بود.
سرشو تو اغوشم کشیدم و با گریه زمزمه کردم: نمیتونی...
هاوارد: نیستن...
صداش رو میشنیدم ولی توجهی نمیکردم... هیچی برام مهم نبود.
الان فقط رایکارو میخواستمم...
فقط میخواستم دوباره نفس بکشه..
دوباره با چشمای آسمونیش بهم خیره بشه و سر به سرم بزاره.
میخوام دوباره خراب کاری کنه و با پر حرفیش سعی کنه دست گلاش رو عادی جلوه بده..
گریم شدت گرفت و خندم عمیق تر شد.
دلم میخواد دوباره موقع چیدن پازل تماشاش کنم...
هاوارد : کارلا... به خودت بیا... اونا نیستن...
اشکام حتی صورت رایکامم خیس کرده بود.
سرمو تو موهاش فرو کردم و نفس کشیدم... برادر من انقدر ضعیف نیست که این کارو کنه... اون هیچوقت به خودش و اطرافیانش صدمه نمیزنه.
مطمئنم یکی پشت این ماجراس...
romangram.com | @romangraam