#هاید
#هاید_پارت_133



دویدم دنبالش و داد زدم: هاوارد‌...

کجا میری؟؟

بدوون هیچ جوابی تند تند قدم برمی داشت و من هم دنبالش میدویدم و پشت هم اسمش رو صدا میزدم.

جلوی در اتاق مایا ایستاد و بعد کمی مکث درو باز کرد.. درستش اینه که بگم در رو شکوند.

انقدر سریع و وحشتناک به در ضربه زد که از ترس چشمام رو بستم.



زیر لب گفتم: رایکا..



دویدم تو اتاق و قبل از اینکه بتونم واکنشی نشون بدم.

هاوارد دستش رو بالا برد و مشتش رو تو صورت رایکا فرود اورد.



رایکا درحالی که میخندید گوشه لبش رو پاک کرد و گفت: همین!؟

فقط یه مشت؟

منو بگو این همه مدت الکی ازت میترسیدم.



هاوارد دوباره بهش حمله کرد و با دست راستش ضربه دیگه ای به صورت رایکا زد.

جلو رفتم و قبل از اینکه ضربه بعدیش رو بزنه روبه روش وایسادم .

مشتش رو هوا موند و با چشمای اتشیش و صورت قرمزش بهم خیره.



_ چیشد... وایسادی؟

بزن دیگه.



با فک قفل شدش گفت: برو کنار...



یه قدم جلو رفتم و گفتم: دست بهش بزن تا این دفعه من نیروم رو امتحان کنم.



ابروهاش بالا پرید: داری منو تهدید میکنی؟



_ نه... از حرکت بعدیم آگاهت میکنم.



بهم نزدیک شد : کارلا... برو کنار تا کار دستت ندادم.



عین خودش یه قدم جلو رفتم.. چند سانتی صورتش بودم: برم کنار که میمیری.

من بیشتر از اون نگران توام... چون از قدرت رایکا نصفشم ندیدی.



نیش خندی زد و اروم گفت: تو هم از قدرت من هیچی ندیدی.

میتونم کاری کنم همون قدرتو رو خودش پیاده کنه...

تو که دیگه خوب میدونی کنترل ذهن چجوریه.

یاد وقتی که تو کره بودیم افتادم.

اون کنترلم کرد تا ماشین رو نگه دارم.... اون لحظه واقعا خودم نبودم و کنترل کارام دست خودم نبود.

romangram.com | @romangraam