#هاید
#هاید_پارت_132




رایکا: دوس داری دوباره امتحانش کنی؟



تائو دستاش و بالا برد و گفت: نه نه.. ممنون... همینطوری راحتم.



بلند شدم ورفتم سمت هاوارد.

رایکا مچ دستم رو گرفت و گفت: اول جواب منو میدی.. بعد به عشقت کمک میکنی.



با ابروهایی گره خورده نگاهش کردم: تو چه مرگته‌..



نگاهش تغییر کرد و اروم دستم رو ول کرد و گفت: فقط یه سوال پرسیدم.



داد زدم: اره.. و من هم داشتم جوابت رو میدادم.

نیازی به این کارا نبود.



اولین بار بود اینجوری سرش داد میزدم...

متعجب نگاهش بین تیله های عسلیم درچرخش بود.

اونم از برخوردم شوکه شده بود.

سرمو چرخونم و تصویر چشمام رو در شیشه ی کتاب خونه دیدم.

قرمز شده بودم...

دستم رو مشت کردم و خودم رو کنترل کردم.. چند بار پشت هم پلک زدم و نفس عمیق کشیدم.

رایکا از رو مبل بلند شد و از کنارم رد شد ورفت سمت پله ها.

تنها کاری که تو لخظه انجام دادم یه بار صدا کردن اسمش بود: رایکاا...

بدون هیچ جوابی پله ها رو تند تند بالا رفت و دیگه تو دیدم نبود.

برگشتم سمت هاوارد و دستامو رو یخ قرار دادم و چشمام رو بستم.

حرارت بدنم کم کم بالا رفت.

گرمای وجودم رو به یخ ها منتقل کردم و چشمام رو باز کردم.

یخ ها کم کم اب شد و هاوارد گردنش رو تکون داد و سخت نفس میکشید.

انگار هنوز سرما تو بدنش مونده بود.

ولی برعکس نفسای سردش از چشماش اتش می بارید...

دستاش رو مشت کرد و دوباره باز کرد.

داشت تک تک اعضای بدنش رو تکون میداد که از اون یخ زدگی در بیاد.



تائو کنارم وایساد و گفت: به نظرم بهتره بری پیش برادرت..



نگاش کردم: چی؟



با چشم به هاوارد اشاره کرد و گفت: دیر کردی.



رد نگاهش رو گرفتم و به هاوارد که رو پله ها بود و داشت بالا میرفت خیره شدم..


romangram.com | @romangraam