#هاید
#هاید_پارت_121



رایکا: نهه... حرفشم نزن.



هاوارد: اصلا خنده دار نبود‌‌‌‌‌.... خودم میتونم کلی ادم برای تست این کار بیارم.



مایا رو به هاوارد و رایکا گفت: این زندگی منه... تصمیمش هم با خودمه.

میخوام امتحان کنم.... پیتر گفت که احتمال مرگش هشتاد درصد... از کجا معلوم، شاید شانس بهم رو کرد و اون بیست درصد شامل حالم شد.



رایکا رو به هاوارد گفت: این سیاه سوخته همیشه انقدر حرف میزنه؟؟

برگشت سمت مایا و جدی گفت: ببند تا خودم نبستمش.



اولین بار بود رایکارو انقدر جدی میدیدم... همیشه تو سخت ترین شرایط هم دست از شوخی و مسخره بازی بر نمیداشت.



مایا در جواب رایکا گفت: تو یکی اصلا نظر نده‌..

اتفاقا باید از خداتم باشه... فوقش میمیرم راحت میشی.



رایکا لبش رو تر کرد و رو به پیتر گفت: جفتش رو خودم میگیرم.



خیز برداشتم سمتش و مچ دستش رو گرفتم : نه.. نمیتونی همچین کاری کنی.



رایکا به مایا خیره شد و گفت: این زندگی منه.. تصمیمشم با خودمه.

تائو که کل مدت ساکت بود بالاخره به حرف اومد و گفت: به نظر من ... بهتره یکم اروم بشید و فکر کنید.

تا بهترین تصمیم رو بگیرید.

بعد کمی مکث ادامه داد: اینجوری با عصبانیت و لج بازی کردن چیزی درست نمیشه.



سرمو تکون دادم و گفتم: اره .. باید فکر کنیم.

شاید یه گزینه سومی هم باشه.



هاوارد به میز نگاهی انداخت و گفت: باشه.. بعد شام دوباره راجبش حرف میزنیم.

قلاده رو از رو میز برداشت و همراه پیتر رفتن سمت ضلع غربی.

رایکا با قیافه گرفته و ابرو های گره خورده گفت: لازم به تصمیم نیست.

نیروی منه‌.. خودم حلش میکنم.



مایا: خودخواه نباش.



رایکا: ببین کی این حرفو میزنه..



مایا فکش منقبض شده بود و مطمئن بودم این حرفا پایان خوشی نداره.

قبل از اینکه جوابی به رایکا بده به حرف اومدم: کافیه..

رو به رایکا گفتم: بیا.. باید حرف بزنیم.



romangram.com | @romangraam