#هاید
#هاید_پارت_115
سرش رو تکون داد و گفت: دقیقا حرف منم همینه...
یه چیزی تو این خونه تغییر کرده.
_ همیشه اینطوره؟؟
یا فقط گاهی اوقات؟؟
چشماش رو بست و بعد کمی مکث باز کرد و با مشت به دسته مبل ضربه زد و گفت: لعنتی... نمیتونم.
هیچیی..
نمیتونم وارد ذهن کسی بشم یا حتی صداشون رو بشنوم.
به دستام نگاهی انداختم و گفتم: شاید فقط تو نیستی..!
هاوارد: منظورت چیه؟
دوتا دستام رو جلو هم گرفتم و بهشون خیره شدم...
نمیتونستم...
انگار هیچ قدرتی نداشتم... عجیب بود.
اولین بار بود که همچین چیزی رو تجربه میکردم... سرمو بلند کردم و به نگاه عصبی و مضطربش خیره شدم و گفتم: نمیتونم ..!!
ابروهاش به هم گره خورد: یکی داره بازیمون میده..
به اطراف نگاهی انداختم:چی؟؟
میخوای بگی که ...
پرید وسط حرفم: اره.. میخوام بگم که یه نفر تو این خونه اس و داره مانع استفاده از قدرتامون میشه.
_ اخه کی؟
هاوارد: به یکی مشکوکم ... امیدوارم اون نباشه.
صدای تائو تمرکزم رو بهم زد؛ همزمان با هاوارد بهش خیره شدیم.
اومد نزدیک تر و نفس زنان گفت: یه اتفاقی داره میفته...!
سرمو چرخوندم سمت هاوارد و اونم دقیقا عین کار من رو تکرار کرد.
از رو مبل بلند شدم و گفتم: چیشده؟
یه دستش رو بالا اورد و همونطور که بهش خیره بود گفت: نیروم... نمیتونم ازش استفاده کنم.
هاوارد کنارم ایستاد و گفت: چیزی نیست... به خاطر قلادس.
ماهم بهش متصل بودیم... یکم ضعیف شدیم.
متعجب نگاش کردم.
گلوش رو صاف کرد و گفت: من یه سر به بلیسیمو بزنم..
romangram.com | @romangraam