#هاید
#هاید_پارت_114
هاوارد: اره ... داستان رایکا حسابی هممون رو خسته کرده.
تائو نگاهی بهم انداخت و بعد چرخید سمت مایا و گفت: پس من برم.. اگه کاری....
هاوارد طبق عادت همیشگیش پرید وسط حرفش و گفت: باش... حتما خبرت میکنیم.
تائو حرف دیگه ای نزد و بلافاصله رفت سمت پله ها.
هاوارد نگاهی به مایا انداخت...
مایا همونطور که به هاوارد زل زده بود.. سرشو تکون داد و پشت هم درحالی که پلک میزد گفت: عه.. منم بهتره برم...
نگاهش رو اینبار به من دوخت و ادامه داد: برم یه سر به رایکا بزنم... باز خراب کاری نکنه.
بی معطلی از صندلیش بلند شد و با قدم هایی بلند رفت سمت پله ها.
سرم رو چرخوندم سمت هاوارد و گفتم: اصلا کار خوبی نیست...
یه تای ابروش بالا پرید: کدوم کار؟
_ اینکه ذهن بقیه رو کنترل میکنی..
دوباره به حالت عادی برگشت و گفت: میخواستم باهات تنها حرف بزنم.
متعجب پرسیدم: تنها؟
کمی به جلو خم شد و به مبل روبه روییش اشاره کرد که بشینم.
رفتم سمتش و درحالی که مینشستم پرسیدم: جریان چیه؟
هاوارد: یه حس عجیبی دارم...
_حس عجیب..!
برای چی... چیزی حس کردی؟؟
چیزی فهمیدی؟؟
چشماش چرخید سمت دستش و به انگشتاش خیره شد: مشکل همینجاس.
سرشو بلند کرد و ادامه داد: اینکه نمیتونم حس کنم.
میتونم وارد همتون بشم... ولی از وقتی برگشتیم... نمیتونم ذهنتون رو بخونم.
یه چیزی درست نیست.
چشمام رو ریز کردم: میخوام بگم... به خاطر قلادس.
ولی تو... توی هواپیما ذهن منو خوندی.
romangram.com | @romangraam