#هاید
#هاید_پارت_107
کمی جلو اومد و گفت: اینکه هرچی من بگم همونه.
نفسم رو با عصبانیت تو صورتش پخش کردم و به صندلیم تکیه دادم و تو ذهنم گفتم: خود خواه...
هاوارد با لبخند جذابش گفت: میشنوما
_ اتفاقا گفتم که بشنوی.
با تموم شدن حرفم سرم رو جلو بردم تا به رایکا اشاره کنم جاش رو با من عوض کنه.
ولی با دیدنش درحالی که بینیش رو گرفته بود و سر به سر مایا میذاشت خندم گرفت و بیخیالش شدم.
تو کل مسیر از پنجره به بیرون خیره شده بودم... حتی نمیتونستم به چیزی فکر کنم.
میدونستم هاوارد میتونه وارد ذهنم بشه و احساساتم رو بفهمه.
با رسیدنمون پیاده شدیم و با ماشین و راننده ای که هاوارد بهش اطلاع داده بود بیاد به خونه برگشتیم.
کنار مایا وایسادم و به رایکا اشاره کردم و گفتم: ببخشید مجبور شدی کل مسیر اذیت بشی.
خندید و گفت: نه بابا.. اتفاقا خوب بود.
چرت و پرت میگه ولی ادم سر گرم میشه...
با لبخند سرمو تکون دادم و راهم رو سمت رایکا کج کردم و کنار گوشش اروم گفتم: افرین... داری خوب پیش میری.
رایکا: چی؟
با چشم به مایا اشاره کردم.
نگاهم رو دنبال کرد و با دیدن مایا لبخند زد و گفت: هه... داداشت رو دست کم گرفتیا.
دوباره به مایا نگاه کرد ولی اینبار خندش از بین رفت و با عصبانیت گفت: من نمیفهمم این پسره چرا باهامون اومده؟؟
به تائو که کنار مایا وایساده بود و مشغول حرف زدن بود خیره شدم و با خنده گفتم: یعنی چی که چرا اومده؟
خب برای کمک کردن اومده.
به زخمای رو گردنش اشاره کرد و گفت: به اندازه کافی دست گل به اب داده..
خنده مصنوعی کرد و گفت: عه ببخشید میخواستم بگم کمک کرده.. تو زبونم نچرخید.
وارد خونه شدیم و رایکا رفت سمت تائو مچش رو گرفتم و گفتم: رایکاا.
برگشت سمتم و گفت: نترس بابا کاریش ندارم.
با خنده دستش رو ول کردم و به سمت پیتر برگشتم.
درحالی که از ضلع غربی بیرون می اومد با لبخند رو بهم گفت:
کارلا دخترم.
خوشحالم که سالمید.
romangram.com | @romangraam