#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_188


-پسرم دلش زن مي خواد...يه زن با فهم و كمالات..زني كه براش زندگي بسازه نه اينكه پسرم هي دنبال مصيبتاش باشه.....پسرم بيوه نمي خواد...پسرم يه زن غمزده نمي خواد..اگه پارسا نمي تونه حرفشو بزنه... من كه هستم ..من حرف دلشو مي زنم حاجي ...

سعيد رنگ پريده به من كه قاشق در دستم ثابت مانده نگاه مي كند كه حاجي رو به حاج خانوم با صداي پر تحكم و پر قدرتي مي گويد:

- بفهمد چي داري مي گي زن..... اخرين بارتم باشه كه توي اين خونه صداتو براي كسي بلند مي كني ...پارسا زن داره ...به جاي اينكه براي سعيد استين بالا بزني ..هنوز مي خواي براي پارسا زن بگيري؟

حاج خانوم بر مي خيزد و با صداي گريه الودي مي گويد:

- پسرم اگه صداش در نمياد بنا نميشه كه شما مجبورش كني كه با هر كسي كه خودتون صلاح مي دوني زندگي كنه..اين زن.. نه ديگه بچه اي داره ..نه چيزي كه مجبورمون كنه كه نگهش داريم..بره پيش برادرش..بره شهر خودش...

حاجي با دست مشت كرده اش محكم به ميز مي كوبد و بلند مي گويد:

- صداتو مي بري يا ببرم ...؟

قطره اشكي از چشم مي افتد و قاشق را درون بشقابم مي گذارم ...حاج خانوم گريه مي كند و حاجي با حرص ميز را ترك مي كند و سعيد با صداي ارامي به حاج خانوم مي گويد:

- پارسا بخواد زن بگيره خودش زبون داره ..لازم نيست شما زبونش بشيد و براش دل بسوزوني

و با ناراحتي و گلگي از سر ميز بر مي خيزد و به سمت اتاقش مي رود

من مي مانم و حاج خانوم كه با صداي لرزاني مي گويد:

- من اگه دارم خودمو خراب مي كنم برا ي اينكه بهانه رفتن داشته باشي...برو مهناز ..برو ...دست از سر پسرم بردار

با چشاني خيس بلند مي شوم وچند ثانيه اي نگاهش مي كنم و سپس از پله ها بالا مي روم...و تازه مي فهم او تمام اين روزها به فكر بيرون راندم... خودش را در اتاقش مبحوس كرده بود ...

با پايان شب پارسا حتي براي خواب هم به خانه نمي ايد..اوضاع اشفته خانه و من انقدر بد است كه فكر كردن درست را هم از من مي گيرد ...حتي نمي توانم با خيالي راحت چشمانم را روي هم بگذارم..

حاج خانوم صراحتا گفته بود كه بيرون...حرفهايش برايم مهم نبودند..اما واقعيت اين بود كه ..راه ديگري برايم نمي ماند كه بخواهم بر خلاف ميلش عمل كنم..

پارسا رفتني بود ..كودكي در كار نبود ..ماندنم در اين خانه كه روزي بايد خود پارسا با اراده خودش طلاقم مي داد و مي گفت برو ...بي معني بود ...

چه بهتر بود كه خود را سنگين نگه مي داشتم كه ماهها بعد چون ميوه گاز زده شده ..به دور انداخته نمي شدم.

اما سوال اينجا بود..كه بعد از اينجا بايد به كجا مي رفتم ...سرم را مي چرخانم و طاق باز مي شوم...افكار مبهمي در ذهنم جولان مي دهند..به پهلو مي شوم و به بسته گذاشته شده روي عسلي خيره مي شوم...و در يك تصميم اني بر مي خيزم و بسته به دست از اتاق خارج مي شوم .....

چراغهاي راهرو روشن هستند ...از پله ها پايين مي روم... در اتاقش نيمه باز است ..به اتاق كار حاجي نظري مي اندازم...او هم اين شبها تا دير وقت در اتاقش مي ماند ..ضربه اي به در اتاق مي زنم و ارام وارد مي شوم...

فشارهاي عصبي اين چند وقت اخير تصميم گيري هاي اني را در من بيشتر تقويت مي كنند..تصميماتي كه جز ضرر ..هيچ منفعتي برايم ندارند

در حال تا كردن لباسي كه در دست دارد به سمتم مي چرخد و پرسش گرانه نگاهم مي كند كه مي گويم:

- باشه من مي رم ...اما بايد يه وقتي باشه كه پارسا نباشه..

چشمانش برق مي زنن و ادامه مي دهم:

-اما حاجي

بر مي خيزد و زودتر از من مي گويد:

- اونم مي خواد همين اتفاق بيفته... اما به خاطر پارسا حرفي نمي زنه وگرنه خواسته حاجي هم رفتن توه

romangram.com | @romangraam