#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_187
لبانم را تر مي كنم و با لبخند تلخي به رو به رويم خيره مي شوم...كه مي پرسد:
- نمي خواي چيزي بگي ؟
دستانم را در جيب پالتويم بيشتر فرو مي برم و سكوت مي كنم
بر مي خيزد و مي گويد:
- تا فردا شب بهم بگو كه قصد رفتن داري ...خيلي تو اين خونه وقت گذروندي..حالا وقتشه كه بري..اين پولم حساب كن براي اين چند سالي كه اينجا بودي ...هرچند چيزي رو نباختي ...
پوزخند م بيشتر مي شود به اين زندگي مسخره ...نمي دانم چون كه كسي او را در اين خانه تحويل نمي گيرد...حرفهايش را جدي نمي گيرم..يا اينكه كلا به همه چيز بي تفاوت شده ام ..
به سمت خانه به راه مي افتد از پشت سر نگاهش مي كنم ...و با خود مي گويم:
- اين زن هيچ قدرتي ندارد..جز رجز خواني
شب مي شود و پارسا نمي ايد ..اين روزها سخت گرفتار است ..به خصوص كه مي داند من هم...همصحبتش نمي شوم ...براي راحتي من هم كه شده از من دوري مي كند ...امشب هم يكي از ان شبهاست
سر ميز شام همه هستن جز او....حاجي هنوز كمي از قضيه مرگ كودكم گرفته است ..اما با اين وجود چيزي نمي گويد..تنها كسي كه ول كن معامله نيست حاج خانوم است ....حاجي ليوان دوغش را بر مي دارد و كمي از محتوايش را سر مي كشد كه حاج خانوم مي گويد:
- امروز دختر حاج رضا رو ديدم..ماشالله چه خانوم شده ...هرچي كه بگم كم گفتم..ادم توي اين همه ادب و خانوميش مي مونه ...شنيدم كه كم خواستگار هم ...نداره ..دختره به هر كسي بله رو نمي ده
حاجي ليوان را روي ميز مي گذارد و مي گويد:
-خدا براي پدر و مادرش نگهش داره...حالا اين همه تعريف و صغري و كبري چيندن براي چيه؟..
-منظورم اينكه حاجي چرا بذاريم دختر به اين خوبي از دستمون بره
سعيد نيشش باز مي شود و مي گويد:
- حاج خانوم من هنوز خردسالما
حاجي هم لبخندي مي زند و حاج خانوم مي گويد:
- منظورم تو نبودي
همه يك لحظه سكوت مي كنند و من با ناباوري به حاج خانوم نگاه مي كنم
كه مي گويد:
- منظورم پارسا ست حاجي ..
سكوت ايجاد شده انقدر سنگين است كه بار ديگر خود حاج خانوم سكوت را مي شكند و با چهره اي مصمم مي گويد:
romangram.com | @romangraam