#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_185


ناراحت و دست به پيشاني روي صندلي مي نشينم و مي گويم:

- بهم حق بده ..زندگيم رو هواست...هر چي ارزو با اين بچه براي خودم كشيده بودم دود شد و رفت رو هوا...از زندگي خيلي عقبم غزل ...موندم بين ادمايي كه همش مي خوان بيرونم كنن...





انگشت اشاره ام را روي شقيقه مي گذارم و با حرص مي گويم:

- همش دارم با خودم فكر مي كنم..فكر مي كنم كه بايد چيكاركنم..يه روز به خودم مي گم بايد اونقدر محكم باشم كه نذارم اين مصيبتا كمرو خم كنن...يه روز ديگه مي گم بايد درسمو تموم كنم و بچسبم به يه كار ..كه درمونده و بدبخت نباشم..و كاري كنم كه پارسا و خانواده اش بفهمن من چقدر محكم و قويم كه نيازي به اونا ندارم.....روزاي بعد با خودم مي گم مي رم پيش برادرم...اما همين كه يادم مياد پيش اونم جايي ندارم و خيلي وقته كه منو از ذهنش خط زده ..مي مونم..هاج و واج .. با يه شوهر زوري ..با يه مادر شوهري كه به خونم تشنه است ..با پدر شوهري كه نمي تونم بفهم تو سرش چي مي گذره ...

اشكم در مي ايد و ادامه مي دهم :

- با مردي موندم كه اصلا براش مهم نيستم غزل ....فكر مي كني خيلي خاطرمو مي خواد كه بهت زنگ زده..؟نه جونم..چون مي خواد زودتر سر پا شم كه تكليف خودش روشن شه ...اون منو دوست نداره غزل..

اون بچه اي كه رفت باعث وصلتمون شد..اما حالا با رفتنش ديگه هيچ چيزي براي با هم بودن نداريم......

اشكانم شدت مي گيرند و مي گويم:

- خودم حالم از خودم ..بهم مي خوره جز گريه كردن هيچ عرضه ديگه اي ندارم...هر كي هر جور دوست داره باهام برخورد مي كنه.......نمي دونم كجاي اين زندگيم ...همين ديروز به بهانه دانشگاه از خونه زدم بيرون...رفتم.. رفتم ...اما كجا هيچ جايي نداشتم..هيچ جايي ...

يه هم صحبت نداشتم كه بهش بگم دردم اينه ...تو روخدا ارومم كن...كه اونم حداقل يه ذره خرم كنه و بگه غصه نخور ...

غزل ادماي اين خونه از سنگن ...از سنگ...





غزل حرفهايم را نمي فهمد...به ظاهر ابراز همدردي مي كند ولي دريغ از يك ذره درك كه بخواهد مرا بفهمد...

براي فرار از همه تنهايي ها و ادمهاي اين خانه ساعاتي را با او و در بيرون از خانه سر مي كنم..با اينكه مدام حرف مي زند ..و حوصله ام را سر مي برد ..اما خيلي بهتر از ماندن در خانه و بين اين ادمهاست .





ناهار را هم بيرون مي خوريم..او از من مي خواهد كه به خودم بيايم و زندگيم را به بيراهه نكشم ...اينها توصيه هاي ادبي و البته كتابي اوست و احتمالا كمي هم حرفهاي پارسا ...چون مي دانم كه اگر بخواهد خودش چيزي بگويد ..هيچگاه از اين كلمات قلمبه و سلمبه استفاده نمي كند...

بعد از ظهر را هم به گشت و گذار با ماشين در خيابانها و گزارشي از اوضاع و احوال خود و دانشگاه مي گذارنيم ..





در پايان هم بعد از خداحافظي... مسافت هميشگي از سر خيابان تا به خانه را با پاي پياده طي مي كنم ..جلوي خانه..كليد را در مي اوردم و در را باز مي كنم

حياط كاملا خشك و بي روح است ..با اين وجود در اين مدت انقدر در اتاق مانده ام كه دلم هواي ماندن در حياط را كند.

به سمت نيمكت مي روم و رويش مي نشينم ...احساس غريبه بودن مي كنم..در و ديوار اين خانه برايم بوي مرگ مي دهند ...

romangram.com | @romangraam