#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_177


- چرا انقدر دير امديد؟..يه دفعه اصلا نمي امديد ..پارسا اومد؟

خيره نگاهش مي كنم..

- با توام مهناز ..مي گم پارسا اومد؟

با بغض سرم را تكان مي دهم ..و بر مي خيزم..جايي براي نفس كشيدن مي خواهم ...از كنار حاج خانوم رد مي شوم ...زن دايي كه مرا مي بيند ...به سمت ديگري مي رود..به سمت تراس مي روم...حالم بد است ...

دلم مي خواهد جيغ بكشم و تمام دق و دلي هايم را سر يك نفر خالي ..هواي سرد و باراني بيرون كه به صورتم مي خورد...بي اراده اشك از گوشه چشمانم خارج مي شود ....

به مصيبت و بدبختيهاي در ميان اشكهايم مي خندم... در تراس باز مي شود ..دستانم را به نرده تكيه داده ..بر مي گردم....دختر خاله نرگس است..اشكانم را كه مي بيند لحظه اي سكوت مي كند و با تعجب مي گويد::

- پايين كارتون دارن..

دستي به زير چشمهايم مي كشم ..و وارد سالن مي شوم ...حاج خانوم را مي بينم كه سراسيمه از پله ها پايين مي رود و عده اي هم طوري خاص نگاهم مي كنن..همان دختر پالتويم را مي اورد و مي گويد:

- بفرماييد..

پالتو را از دستش مي گيرم و بي توجه به سر و وضعم .. از پله ها پايين مي روم

حاج خانوم در پايين پله ها با پارسا حرف مي زند..روي پله ها مي ايستم طوري كه تنها كساني كه قادرند از ان پايين مرا ببينند پارسا و مادرش هستند ...متوجه من نيستند كه قدمي ديگر بر مي دارم كه ناگهان صداي پاشنه كفشم روي سراميكهاي پله صداي بدي توليد مي كند و پارسا را متوجه من مي كند....سرش را كه بلند مي كند و من را مي بيند ... ديگر به حرفهاي حاج خانوم گوش نمي دهد...خيره نگاهم مي كند ..

هر چه حاج خانوم صدايش مي كند فقط مرا نگاه مي كند...تازه متوجه وضعيت ظاهريم مي شوم..پالتو هنوز در دستانم است ..شالم هم نصفه و نيم روي شانه هايم افتاده و چيز ديگري بر سرم نيست...اولين بار است كه مرا اينگونه مي بيند ..سريع شال را روي سرم مي اندازمو پالتويم را كمي مقابلم نگه مي دارم ..حاج خانوم سرش را مي چرخاند و مرا مي بيند ..پارسا دستي به موهايش مي كشد و دو پله اي بالا مي ايد و مقابلم مي ايستد..و با نگراني كه در چهره اش مشهود است در چشمان بارانيم خيره مي شودمي گويد:

- وسايلتو برداشتي ؟بايد بريم بيمارستان

بيني ام را بالا مي كشم و مي گويم:

-بيمارستان براي چي ؟

- چيزي نيست..يكم حال بچه

رنگم مي پرد كه تند مي گويد:

- هيچي نيست ..

احساس مي كنم كه ضعف كرده ام و نمي توانم كه قدم از قدم بردارم... مي فهمد و مچ دستم را مي گيردو كمكم مي كند تا بتوانم از پله ها پايين بيايم ..لحظه اي مي ايستم و مي گويم:

- حالش خوبه؟

- اره خوبه..تو بيا

ته دلم خالي مي شود چطور تا ماشين مي روم را نمي دانم ..حاج خانوم به همراه حاجي با ماشين خودشان مي روند ..در حين حركت بر مي گردم و مي گويم:

- حاجي و حاج خانوم براي چي دارن ميان ؟

پارسا چندين بار دست به پيشانيش مي كشد و لبانش را با زبان تر مي كند ...گوشيش زنگ مي خورد و جواب مي دهد:

- هنوز نمي دونم صبر كنيد برسم ..مي فهميم.. اصلا براي چي شما داريد ميايد؟چرا از وسط مهموني بلند شديد؟

انها چيزي مي گويند و پارسا عصبي جوابشان را مي دهد

romangram.com | @romangraam