#هوای_تو
#هوای_تو_پارت_176
خيره و بي حركت نگاهش مي كنم ...ارام به من نزديك مي شود ..پلكي نمي زنم كه اشكي نريزد ...دستهايش را بلند مي كند و شال عقب رفته و كمي خيس شده در بارانم را جلو مي كشد و با سر انگشتانش موهاي بيرون زده از شال را به داخل هدايت مي كند...
از اينكه حتي كوچكترين احساسي به من ندارد از درون خرد مي شوم..لبخند بر لب دارد ...پس براي همين بود كه انقدر خوشحال است..كارهاي رفتنش اوكي شده بودند.
- بريم...كه ديگه داره حسابي دير ميشه ...
شكست خورده در ماشين مي نشينم ...رفتارم بي گمان انقدر تابلو است كه متوجه سنگيني دسته گل در دستانم مي شود ..و آنها را از دستم مي گيرد و بر روي صندلي عقب مي گذارد .....
ماشين را روشن مي كند...براي دومين بار در زندگيم نابود و تنها مي شوم...به جلوي خانه مي رسيم...پياده مي شود و در را برايم باز مي كند ...لحظه اي نگاهش مي كنم ...و سپس سرم را پايين مي اندازم و پياده مي شوم ...و با خود مي گويم:
- او هم مثل سهراب رهايم كرد ...
شوك بدي بر من وارد كرده است ...حتي حركات و رفتارم در دست خودم نيستند..لحظه اي مي خواهم بخندم و لحظه اي بعد گريه ......مهماني انقدر شلوغ است كه حال بد من در ان وسط گم مي شود...حتي متوجه نمي شوم توسط چه كسي به سمت اتاقي كه براي تعويض لباسها است.. هدايت مي شوم ...گيج و سر گشته لحظه اي در ميان اتاق و بين انبوه ان كيف و لباسها مي ايستم ...و حرف پارسا را به ياد مي اورم:
"من دارم مي رم مهناز "
ان هم چند ماه ديگر...دگمه هاي پالتويم را باز مي كنم ..
چه احمقي بودم كه فكر مي كردم شايد با پارسا بتوانم زندگي كنم...اما حالا او مرا رها مي كند ...
از اتاق خارج مي شوم...طبقه بالا زنانه است و طبقه پايين مردانه...
همه هستند...حتي يادم رفته است ..ارايشم را چك كنم كه ببينم در زير باران بهم ريخته است يا نه
به اولين صندلي خالي كه مي رسم رويش مي نشينم ..و سر مي چرخانم....نرگس را مي بينم واقعا زيبا شده است ...دختران مي خندند و مي رقصن ....همهمه اي برپاست كه ان سرش ناپيدا ..بخصوص كه خانه بزرگ است و كمي خارج از شهر...كه صداهايي گوشم را ازار مي دهند...
"- بخدا خر شانس كه مي گن اينه..دختر بيوه يه بچه هم داره ..اون وقت بين چه راحت مخ پسر حاجي رو زد و زنش شد.....ببين پسره چه سر تا پاشم طلا كرده ...
-بنده خدا پسره..حيف شده....چقدر دختراي فاميل بهش چشم داشتن....
-قسمته ديگه قسمت...اما خدا خيرش بده..زن برادرشو گرفته..بذار برادرش اون دنيا روحش تو عذاب نباشه ....بذار حداقل روحش تو اون دنيا شاد باشه
-چه به خودشم رسيده ...بيچاره انگار هول بوده كه زودتر عروس بشه
اشك در چشمانم حلقه مي زند ...حاج خانوم از ان سر سالن به سمتم مي ايد...صداي زنها كم مي شود و مسير حرفهايش عوض ...
romangram.com | @romangraam