#قهوه_تلخ_پارت_162
_فرهاد فکر می کنه تو دلت براش میسوزه به خاطر اینکه کسی رو نداره دوستش داری نه به خاطر خودش،اون فکر می کنه توهم آخرش تنهاش میزاری مثل اون دختره عشقش،فرهاد می ترسه از اینکه وابستگیش به تو چند برابر بشه و در آخرش تنها بمونه ،بهش حق بده ازش ناراحت نشو .من دیشب پیشش بودم کلی باهام درد ودل کرد ،حسابی دلش پر بود.خیلی تنهاست تو تنهاش نزار .
با ناراحتی گفتم:آخه چجوری تنهاش نذارم وقتی که اون از من فرار می کنه چجوری خودم رو بهش نزدیک کنم؟
_اگه بخواهی می تونی ،همینجوری که عاشقش کردی دیوونه خودت می کردی،می تونی تا ابد مال خودت کنیش .شیرین با گریه وناراحتی هیچی درست نمی شه،شیرین تو قوی هستی نباید هیچ وقت ناامید بشی .
دستم را محکم توی دستش فشردم نگاهی به چشم هاش انداختم قدم هایم را آهسته برداشتم:من از فرهاد وضعم بدتره،اون اگه می ترسه من ترسم چند برابر بیشتر از اونه.فرهاد دلیل ترسش رو میدونه اما من چی؟من دلیل ترسم رو نمی دونم. فقط میدونم که دلشوره دارم دلشوره ی عجیبی دارم هر لحظه فکر می کنم قراره یه اتفاق تلخ بیافته.اما چه اتفاقی؟برای کی؟کی؟کجا؟نمی دونم.
لبخندی زد :الهی فدات بشم عزیزم اینقد به دلت بد را نده .ان شاالله که هیچ اتفاق بدی نمی افته،توکلت به خدا باشه.
_توکلم به خداست.
رو به رویم ایستاد،سرم را بلند کرد:شیرین جان به فرهاد حق بده ،اون خیلی سختی رو تحمل کرده تا به اینجا رسیده.می گفت(از زندگی نا امید شده بود،ولی تو امیدوارش کردی)از وقتی با تو آشنا شده غصه هاش کمتر شده.
با ناامیدی گفتم:چه فایده.
لپم را کشید وگفت:چی رو چه فایده؟
با صدای بلند آخی گفتم،تلخندی زد گفت:حقته باید لپت رو کشید.
مکثی کرد گفت:شیرین یه سوال ازت می پرسم اول فکر بعدش جواب بده.
سرم رو بلند کردم:بپرس.
دستم را توی دستش گرفت،نگاهم کرد گفت:شیرین تو واقعا فرهاد رو دوست داری؟
romangram.com | @romangram_com