#قهوه_تلخ_پارت_161
_سلام شیرین جان کجایی؟
با ناراحتی گفتم:توی پارک ،روی صندلی نشستم.
_تنهایی؟
_بله تنهام،حالم اصلا خوب نیست دارم خفه می شم.
_چرا عزیزم حالت خوب نیست؟همونجا بشین من الان میام.
با صدای گرفته گفتم:باشه منتظرتم.
بعد از کمی فکر وخیال و قدم زدن تتهای ،امیرسام آمد .وقتی مرا دید نگاهی به چهره ای آشفته ام کرد:شیرین بنظرت ارزش این همه ناراحتی رو داره؟
خودم را به نفهمی زدم،ابروی بالا انداختم:منظورت رو متوجه نمی شم دقیق توضیح بده.
سرفه ای کرد:نیازی به توضیح من نیست،ماشالا خودت زرنگی خوب میدونی حرفم رو.
از روی بلند شدم .امیرسام بلند شد به طرفم آمد،قدم به قدم با من قدم هایش را برداشت:شیرین من همه چی رو می دونم،با فرهاد صحبت کردم...
وسط حرفش پریدم:چه صحبتی؟!
دستم را گرفت محکم فشرد:فرهاد می گفت (که دوست داره) ولی نمی خواد به خاطرش از خود گذشتگی کنی.
نگاهش کردم:چه از خود گذشتگی؟!
romangram.com | @romangram_com